چون بر رسول خداى گذشت آن حضرت بر روى او تبسمى نمود . پس اسعد در شوط « 1 » دوم به خاطر آورد كه من چه نادان مردى باشم كه تا مكّه سفر كنم و اين راز را مكشوف ندارم و گوش خود را بگشود و چون به پيغمبر رسيد گفت : انعم صباحا و اين تحيّت بر رسم جاهليت بود .
پيغمبر در جواب فرمود : خداى از بهشت تحيّتى از اين نيكوتر به ما فرستاده :
السّلام عليكم .
اسعد گفت : ما را به چه دعوت مىكنى ؟
فرمود : شما را به يگانگى خداى و پيغمبرى خويش مىخوانم ، به اينكه با خداى شرك نياوريد ، و با پدر و مادر نيكى كنيد ، و فرزندان را از بيم درويشى هلاك مكنيد ، و از قتل و از مال يتيم بپرهيزيد ، و به كارها عدل و راستى كنيد ، و از وفاى عهد مگذريد ، و در كيلها نقصان روا مداريد .
اسعد گفت : بابى أنت و امّى همانا تو پيغمبر خدائى و احبار يهود ما را از تو و هجرت تو خبر دادهاند .
و بدان حضرت ايمان آورد و گفت : من از مردم خزرجم و در ميان اوس و خزرج بسى رشتهها گسيخته اگر آن به بركت تو وصل شود از تو عزيزتر كس در ميان ما نخواهد بود و اينك يكى از خويشان من با من همراه است اگر او نيز ايمان آورد و در كار ما قوّتى به كمال باشد .
پس برفت و ذكوان را گفت : اين همان پيغمبر است كه بشارت او را شنيدهاى . و او را به نزديك پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله آورده تا ايمان آورد آنگاه به مدينه مراجعت كردند و مردمان را از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله همى آگهى دادند .
هامش
( 1 ) . دور و گردش