لوط بهترين قومى بودند كه خداى تعالى آفريده بود ، ابليس ملعون آنها را سخت بطاعت خويش خواند ، و قصّهء و وضع ايشان چنان بود كه چون براى كارى بيرون ميشدند همه مردان با هم بودند و زنان بجاى ميماندند ، و ابليس نوبت گذارده بود كه چون آنها بكارگاه خويش حاضر ميشدند او دور ميشد و چون باز ميگشتند ابليس بسراغ كارهائى كه ساخته بودند مىآمد و همه را خراب ميكرد .
قوم كه اين چنين ديدند با يك ديگر گفتند : بيائيد كمين كنيم تا بدانيم كيست اين كار را با متاع ما مىكند ، پس مترصّد شدند و پسر بچهء نورسى زيبا ديدند كه از نظر شكل بهترين جوانان بود ، از وى پرسيدند تو چنين كار را با متاع ما ميكنى ؟
گفت : آرى مكرّر اين كار را كردهام ، پس تصميم گرفتند او را بقتل رسانند ، پس او را نزد يكتن از خود گذاردند چون شب شد نو پسر فريادى كشيد ، مرد پرسيد ترا چه شد ؟ گفت : پدرم مرا شبها روى شكم خود ميخوابانيد ، مرد گفت بيا و روى شكم من بخواب ، ابليس روى شكم او خوابيد ، شيطان پيوسته مرد را ماليد تا به دو فهمانيد كه با وى درآويزد ، پس بار اوّل ابليس براى تعليم با وى مشغول شد و سپس
ثواب الأعمال وعقاب الأعمال ( فارسى ) — صفحة 605
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٦٠٥