هرگز نديدهام ، فرشتگان گفتند : بزرگ ما ما را بسوى صاحب اين شهر فرستاده ، لوط عليه السّلام گفت آيا تا كنون رفتار اهل اين شهر را ببزرگ شما نگفتهاند كه چه ميكنند ؟ اى فرزندان اينان مردان را ميربايند و با آنها عمل شنيع انجام ميدهند بقسمى كه خون از آنها جارى مىشود ، جوانان گفتند آقاى ما دستور داده از ميان شهر و شاهراه عبور كنيم .
لوط گفت پس من حاجتى با شما دارم ، گفتند آن چيست ، گفت : اكنون صبر كنيد تا شب خوب تاريك شود آنگاه برويد ، آنها نشستند ، و لوط دختر خود را فرستاد و دستور داد تا مقدارى نان و كمى آب در كوزهء كدوئى براى ايشان بياورد و نيز جامهاى بياورد كه خود را از سرما بپوشانند ، چون دختر به خانه رفت باران شديدى باريد و آب راه بيابان را گرفت ، لوط عليه السّلام گفت : اكنون آب كودكان را خواهد برد ، آنان را گفت : برخيزيد تا برويم ، و او خود از كنار ديوار ميرفت و فرشتگان مزبور از وسط راه ، لوط گفت اى فرزندان از اينجا بيائيد گفتند : بزرگ ما چنين گفته كه از شاه راه عبور كنيم ، لوط عليه السّلام تاريكى شب را غنيمت ميشمرد .
ثواب الأعمال وعقاب الأعمال ( فارسى ) — صفحة 607
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٦٠٧