تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فلاسفة الشيعة حياتهم وآراؤهم ( فلاسفهء شيعه ) ( فارسي ) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
جسم بيشتر است ، به طورى كه تمام عالم محسوس او را قانع نمىكند . بالاتر از همهء اين‌ها نفس داراى قوهء عاقله است كه از طريق حواس به آن نرسيده است زيرا نفس يا معرفت عقلى خود مىتواند راست را از دروغ ، كه از طريق حواس به او مىرسد ، تميز دهد و آنچه را كه با حس درك كرده است باهم مقايسه كند و بسنجد و از اين راه بر عمل حواس نظارت كند و اشتباهات حواس را تصحيح كند . وحدت عقلى نفس ، به صورت بسيار واضح ، در ادراك ذات خود تجلى مىكند آنجا كه « مىداند » و اين همان مرحله از وحدت است كه در آن عقل و عاقل و معقول يك امر واحد هستند . نفس انسانى با نفس حيوانى ازآن‌جهت متمايز است كه نفس انسانى داراى يك شيوهء عقلانى است و انسان در كارهاى خود از آن روش پيروى مىكند و روش مزبور هميشه متوجه به خير و نيكى است . « 1 » شايد بتوان گفت كه جنبهء اخلاقى فلسفه ، از ميان جنبه‌هاى ديگر فلسفه ، بيشتر بر افكار و تأليفات او متجلى شده است . تا جايى كه تمام كوشش و انديشهء خود را در اين راه به كار برده و به فلسفهء اخلاقيش بلندآوازه شده است . كتاب تهذيب الاخلاق نمودارى آشكار از فلسفهء اخلاقى اوست و قسمت عمدهء شخصيت و موقعيت علمى او بر اين كتاب متكى است . ابن مسكويه آراء و نظريات اخلاقى خود را در اين كتاب گنجانده است . برخى از آراء او عبارتند از : 1 - خير ، آن چيزى است كه موجود با اراده را به غايت وجودى خود برساند . 2 - فرق بين خير و سعادت اين است كه خير ، چيزى است كه تمام مردم با شوق و و رغبت آن را مىطلبند و اين همان خير عام است كه شامل همهء مردم ، از جهت مردم بودن آنان ، مىشود . ولى سعادت ، خير ويژه‌اى است كه به يكى از مردم اختصاص دارد . ازاين‌رو فرق اين دو اضافى و نسبى است . 3 - فرق بين اسراف و تبذير اين است كه اسراف در نتيجهء جهل به اندازهء حقوق ، و تبذير در نتيجهء جهل به محل و مصرف آن حقوق است . 4 - ابن مسكويه دوستى را به تنگ كردن دايرهء خودخواهى تفسير و تعبير مىكند بر خلاف آنچه ارسطو در اين باب گفته و دوستى را امتداد و كششى ناشى از حب ذات در انسان مىداند . صداقت و دوستى در نظر ابن مسكويه نوعى از محبت انسان است كه آثار آن فقط در زندگى دسته‌جمعى و در شهرها معلوم مىشود آن راهب تارك دنيا كه به گوشهء عزلت خزيده است يا آن كناره‌گيرى كه از مردم دورى گزيده است و خود را اهل خير و مردى
هامش
( 1 ) - تاريخ الفلسفة ، ص 239 - 240