يارى مىجويند و سرانجام ادارهء امور كشورى را به آنان مىسپارند . پيروزهاى بىفرهنگ ، به ناچار ، در برابر شكستيافتگان بافرهنگ سر فرود مىآورند و اندكاندك در آنان حل مىشوند ، تا اينكه ، سرانجام ، به كلى ، از ميان مىروند . اين كيفيت را ، بهتر از همه ، در مورد سلسلهء ايلخانيان ( 1256 - 1335 ) مىتوان نشان داد كه در برابر فشار محيط ايرانى تاب نياورده به زودى تا آن حد متمدن شد كه با آن همرنگ گشت ، و بلااراده ، درصدد جبران فجايع لشكريان چنگيز خان برآمد . اين سلسله حتى يك نويسنده يا شاعر هم نپرورد ، كه البته دلايلى بس عميق دارد . سبك معمولى متكلف نويسندگان فارسى چندان مورد پسند نخستين فرمانروايان مغول ، كه چنگيز خان سرسلسلهء آنان است ، واقع نشد « 1 » 1 الف . لكن ، گشايش يك راه امن بازرگانى آسياى مركزى اهميتى همهجانبه داشت . اين راه از خاور دور تا اروپا امتداد يافت و شرق و غرب را از لحاظ اقتصادى با يكديگر مربوط ساخت و اين امر ناگزير منجر به ايجاد پارهاى روابط معنوى نيز گشت .
مغولان سلسلههاى كوچك كشورهاى تسخيرشده را برانداختند و اشراف ايرانى را ، كه هنوز بهجاى مانده بودند ، سخت عقب راندند . 2 غازان خان ( 694 - 703 ه ) ، كه با تمامى سپاه مغولىاش به اسلام گرويد ، دست به اصلاحات عميقى زد . وى صادقانه كوشا بود كه به نابهسامانىهاى گوناگون سر و صورتى دهد ، زيرا فقر و فلاكت مردم ، كه ناشى از اين احوال بود ، خزانهء دولت را در معرض خطر ورشكستگى قرار داده بود . ولى ، درعينحال ، وى برزگر را به زمين پاىبند ساخت ، و علاوهبر مالياتها و عوارض موجود ، بيگارى براى مالك اقطاع را ، كه اكنون يك تيول موروثى بود ، به وى تحميل كرد . هيچ عاملى نمىتوانست از انقراضى قريب الوقوع جلوگيرى كند 3 و مخصوصا بايد تأكيد كرد كه علت اين كيفيت نه سنگينى
هامش
( 1 ) . چنگيز خان يكى از دبيران خوارزمشاه را به خدمت پذيرفته بود . روزى به اين دبير امر فرمود كه به بدر الدين لؤلؤ والى موصل نامه بنويس كه : « خداى بزرگ ملك روى زمين را به من ارزانى داشته . اگر بدر الدين ايل شود ، سر و مال و زن و فرزندان او بماند و اگر تمرّد و عصيان نمايد ، آن رأى خداى جاويد داند ؛ اگر بدر الدين ايل شود و لشكرها را راه دهد او را نيكو باشد ، و اگر خلاف آن كند ، چون لشكرهاى بزرگ به آنجا رسند ، خداى قديم داند كه ملك و مال موصل به كجا رود » .
اتفاقا ، منشى ، به عادتى كه منشيان حكام ايران و توران دارند ، آن مضمون را به عبارت خوب و الفاظ مرغوب و تعريفى لايق پادشاهان نوشته به عرض رسانيد ، و دانشمند حاجب آن را به مغولى ترجمه كرده بر چنگيز خان خواند ، چون پادشاه جهانگير ، نامه را بر خلاف طبع خود يافت ، روى به منشى كرده ، از روى عتاب ، او را مخاطب ساخت و گفت : اى مرد آنچه من گفتم در اينجا نيست ! آن احمق بختبرگشته جواب داد كه نامه را بدين اسلوب بايد نوشت ، خان به غايت خشمناك شده فرمود كه دل تو با ما ياغى است چيزى نوشتهاى كه چون ياغى برخواند در ياغىگرى مجدّتر شود . بعد از آن فرمود تا منشى احمق را بياسا رسانيدند . » سبكشناسى ، ج 3 ، ص 168 .