متوجّه شوم ، پس به سمتى متوجّه شدم و به آواز بلند صدا مىكردم « يا ابا صالح ! » و قصد مىكردم به اين ، صاحب الأمر عليه السّلام را چنانچه ابن طاووس ذكر كرده در كتاب امان در بيان آنچه گفته مىشود در وقت گمشدن راه .
پس در اين حال كه فرياد مىكردم سوارى را ديدم كه بر ناقهاى است در زىّ عربهاى بدوى چون مرا ديد فرمود به من كه تو منقطع شدى از حاجّ ؟
گفتم : آرى .
فرمود : سوار شو در عقب من كه تو را برسانم بدان جماعت ، پس در عقب او سوار شدم و ساعتى نكشيد كه رسيديم به قافله ، چون نزديك شديم مرا فرود آورد و فرمود : برو از پى كار خود .
پس گفتم به او كه : عطش مرا اذيّت كرده است ، پس از زين شتر خود مشكى بيرون آورد كه در آن آب بود و مرا از آن سيراب نمود ، قسم به خداوند كه آن لذيذتر و گواراتر آبى بود كه آشاميده بودم آنگاه رفتم تا داخل شدم در حاجّ و ملتفت شدم به او پس او را نديدم و نديده بودم او را در حاجّ پيش از آن و نه بعد از آن تا آن كه مراجعت كرديم . [ 1 ]
حكايت هيجدهم : قصّهء استغاثهء مرد سنّى به آن حضرت عليه السّلام و رسيدن آن حضرت به فرياد او :
خبر داد مرا عالم جليل و حبر نبيل ، مجمع فضايل و فواضل ، شيخ على رشتى ، و او عالم تقىّ زاهد بود كه حاوى بود انواعى از علوم را با بصيرت و خبرت ، و از تلامذهء خاتم المحققين الشّيخ مرتضى - اعلى اللّه مقامه - و سيّد سند ، استاد اعظم - دام ظلّه - بود و چون اهل بلاد لار و نواحى آنجا شكايت كردند از نداشتن عالم جامع نافذ الحكمى ، آن مرحوم را به آنجا فرستادند ، در سفر و حضر سالها مصاحبت كردم با او ، در فضل و خلق و تقوى مانند او كمتر ديدم .
هامش
[ 1 ] بحار الأنوار ، ج 53 ، ص 300 ؛ نجم الثاقب ، حكايت شصت و نهم ؛ جنة المأوى ، ص 300 .