نزديكى در حرم مطهّر و ايستاد پس ديدم قفل را كه افتاد و بازشد براى او و در دوّم و سوّم به همين ترتيب و مشرف شد بر قبر شريف پس سلام كرد و از جانب قبر مطهّر ردّ شد سلام بر او ، پس شناختم آواز او را كه سخن مىگفت با امام عليه السّلام در مسألهء علميّه ، آنگاه بيرون رفت از بلد و متوجّه شد به سوى مسجد كوفه پس من از عقب او رفتم و او مرا نمىديد . پس چون رسيد به محراب مسجدى كه امير المؤمنين عليه السّلام در آن محراب شهيد شده بود ، شنيدم او را كه سخن مىگويد با شخصى ديگر در همان مسأله ، پس برگشت و من از عقب او برگشتم و او مرا نمىديد .
پس چون رسيد به دروازهء ولايت ، صبح روشن شده بود پس خويش را بر او ظاهر كردم و گفتم : « يا مولانا ! من بودم با تو از اوّل تا آخر . پس مرا آگاه كن كه شخص اوّل كى بود كه در قبّهء شريفه با او سخن مىگفتى و شخص دوّم كى بود كه با او سخن مىگفتى در كوفه ؟ » پس عهدها گرفت از من كه خبر ندهم به سرّ او تا آن كه وفات كند .
پس به من فرمود : « اى فرزند من ! مشتبه مىشود بر من بعضى از مسائل ، پس بسا هست در بيرون مىروم در شب ، نزد قبر امير المؤمنين على عليه السّلام و در آن مسأله با آن جناب تكلّم مىنمايم و جواب مىشنوم و در اين شب حواله فرمود مرا به سوى صاحب الزّمان عليه السّلام و فرمود كه : فرزندم مهدى عليه السّلام امشب در مسجد كوفه است پس برو به نزد او و اين مسأله را از او سؤال كن ، و اين شخص مهدى عليه السّلام بود . [ 1 ]
حكايت پانزدهم : قصّهء مرحوم آخوند ملّا محمّد تقى مجلسى است
: و آن چنان است كه در شرح من لا يحضره الفقيه در ضمن احوال متوكّل بن عمير راوى صحيفهء كاملهء سجّاديّه ذكر نموده كه :
هامش
[ 1 ] الانوار النعمانيه ، ج 2 ، ص 302 ؛ النجم الثاقب عربى ، حكايت 63 و 64 ، ج 2 ، ص 260 - 261 ؛ بحار الأنوار ، ج 52 ، ص 174 - 175 .