تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 2070

مساهمون:

ص٢٠٧٠
خواب و بيدارى بودم . پس سلام كردم بر ايشان و با يك يك مصافحه نمودم و ميان من و حضرت صادق عليه السّلام سخنى گذشت كه در خاطرم نمانده جز آن كه آن جناب در حقّ من دعا كرد پس سلام كردم بر حضرت صاحب عليه السّلام و با آن جناب مصافحه كردم و گريستم و گفتم : « اى مولاى من ! مىترسم كه بميرم در اين مرض و مقصد خود را از علم و عمل به دست نياورم » . پس فرمود : « نترس ! زيرا كه تو نخواهى مرد در اين مرض بلكه خداوند تبارك و تعالى تو را شفا مىدهد و عمر خواهى كرد عمر طولانى » . آنگاه قدحى به دست من داد كه در دست مباركش بود پس آشاميدم از آن و در حال عافيت يافتم و مرض بالكلّيّه از من زايل شد و نشستم و اهل و اقاربم تعجّب كردند و ايشان را خبر نكردم به آنچه ديده بودم مگر بعد از چند روز . [ 1 ]

حكايت چهاردهم : قصّهء ملاقات مقدّس اردبيلى است آن حضرت را

: سيّد محدّث جزايرى ، سيّد نعمة اللّه در انوار النعمانيّه فرموده كه : خبر داد مرا اوثق مشايخ من در علم و عمل ، كه از براى مولاى اردبيلى رحمه اللّه ، تلميذى بود از اهل تفرش كه نام او مير علّام [ 2 ] بود ، و در نهايت فضل و ورع بود و او نقل كرد كه مرا حجره‌اى بود در مدرسه‌اى كه محيط است به قبّهء شريفه ، پس اتّفاق افتاد كه من از مطالعهء خود فارغ شدم و بسيارى از شب گذشته بود ، پس بيرون آمدم از حجره و نظر مىكردم در اطراف حضرت شريفه و آن شب سخت تاريك بود ، پس مردى را ديدم كه رو به حضرت شريفه كرده مىآيد ، پس گفتم : شايد اين دزد است آمده كه بدزدد چيزى از قنديل‌ها را . پس از منزل خود به زير آمدم و رفتم به نزديكى او و او مرا نمىديد ، پس رفت به
هامش
[ 1 ] إثبات الهداة ، ج 7 ، ص 378 ؛ بحار الأنوار ، ج 53 ، ص 274 ؛ نجم الثاقب ، حكايت شصت و يكم ؛ جنة المأوى ، ص 274 . [ 2 ] وى امير علام بن ابى طالب حسينىكيا است كه محقق اردبيلى در علوم نقلى او را بر شاگردان خود ترجيح داد .