شب گذشت و چون خواستم كه به منزل خود روم مرا فرمودند كه مىروى يا همين جا خواب مىكنى ؟
گفتم : جان من فداى تو باد ، اگر فرمايى كه بروم مىروم و اگر مىفرمايى كه باش در خدمت مىباشم .
پس فرمود كه : اينجا خواب كن كه دير وقت شد و مردم درهاى خانه بستهاند و به خواب رفتهاند . آنگاه آن حضرت برخاستند و به حرم شريف رفتند و چون مرا گمان شد كه آن حضرت به حرم در آمدند به سجده افتادم و در آن سجده گفتم :
حمد مر خداى را كه حجّت خود و وارث علوم انبيا را از جميع برادران و اصحاب من با من در مقام انس و عنايت در آورد ، و هنوز من در سجده بودم كه آن حضرت آمدند و به پاى مبارك خود مرا متنبّه ساختند ، پس من برخاستم و آن حضرت دست مرا گرفته ماليدند و فرمودند كه : اى احمد ! بدان كه حضرت امير المؤمنين - صلوات اللّه عليه - به عيادت صعصعة بن صوحان رفت و چون از بالين او برخاست به او گفت كه : اى صعصعه ! زنهار كه افتخار نكنى بر برادران خود به عيادتى كه من تو را نمودهام ، و از خداى بر حذر باش . اين سخن به من گفتند و به حرم شريف مراجعت نمودند . [ 1 ]
و ايضا از او روايت نموده كه گفت : وقتى كه حضرت امام علىّ بن موسى الرّضا عليه السّلام را به گفتهء مأمون از مدينه مىآوردند او را به جانب بصره بردند و به كوفه در نياوردند و من در آن وقت به قادسيّه بودم پس آن حضرت مصحفى نزد من فرستاد و چون مصحف را بگشودم در آنجا سورهء لم يكن ديدم كه اطول و اكثر بود از آنچه در ميان مردم است و از آنجا چند آيه حفظ كردم تا آن كه مسافر ، مولاى آن حضرت آمد و مصحف را از من گرفت و در منديلى نهاد و آن را مهر كرد پس آنچه از آن مصحف حفظ كرده بودم مرا فراموش شد و هر چند جهد كردم كه مرا يك كلمه از
هامش
[ 1 ] اختيار معرفة الرجال ، ج 2 ، ص 852 .