آن حضرت بخواهم كه بخواند خدا را كه آن حمل را پسر قرار دهد ، پس چون مردم از آن حضرت سؤالات خود را نمودند برخاستم و آن رقعه با من بود و مىخواستم سؤال كنم از آن حضرت از مسائل خود كه آن جناب را نظر بر من افتاد و فرمود : اى ابو يعقوب ! نام گذار او را احمد . پس متولّد شد براى من پسرى و ناميدم او را احمد ، مدّتى زندگى كرد و وفات كرد .
و بود از كسانى كه بيرون آمده بود با جماعت مردم علىّ بن حسان واسطى معروف به اعمش ، گفت : برداشتم با خودم از آلتى كه براى صبيان است بعضش از نقره بود و گفتم : تحفه مىبرم براى مولايم ابو جعفر عليه السّلام ، پس چون مردم جواب مسائل خود را شنيدند و از دور آن حضرت متفرّق شدند ، حضرت برخاست و تشريف برد به صريا ، من به عقب آن حضرت رفتم پس موفّق خادم آن جناب را ملاقات كردم و گفتم : اذن بطلب از براى من از آن حضرت ، پس وارد شدم بر آن حضرت و سلام كردم ، جواب سلام داد در حالى كه در صورت نازنينش كراهت بود و امر نفرمود مرا بنشستن ، من نزديك شدم و آنچه در كيسه داشتم در مقابل آن حضرت خالى كردم ، آن جناب نظر كرد بر من نظر شخص غضبناك و آن آلات را به يمين و يسار افكند و فرمود : از براى اين خدا مرا خلق نفرموده مرا چه با بازى ؟ پس از آن حضرت خواستم كه مرا عفو فرمايد عفو فرمود . [ 1 ]
ششم : در اشارهء آن حضرت است به قدرت خداوند تعالى
: در مدينة المعاجز از عيون المعجزات نقل كرده كه : عمر بن فرج رخجى [ 2 ] گفت :
گفتم به حضرت امام محمّد تقى عليه السّلام كه شيعيان تو ادّعا مىكنند كه تو مىدانى هر آبى كه هست در دجله و وزن آن را و بوديم ما در كنار دجله .
حضرت فرمود كه : حق تعالى قدرت دارد كه تفويض كند علم اين را بر پشّهاى از
هامش
[ 1 ] دلائل الامامة ، ص 212 ، مدينة المعاجز ، 526 ؛ بحار الأنوار ، ج 50 ، ص 58 .
[ 2 ] مشهور بوده كه وى از نواصب و دشمن على عليه السّلام و آل على عليه السّلام است . نك ؛ مقاتل الطالبيين و قادتنا ج 7 ، ص 34 .