كه اين سى و پنج هزار نفر از جوانان بنى اسرائيل بودند ، و بختنصّر [ 1 ] اينها را از ميان اسيران بنى اسرائيل جدا كرد هنگامى كه در بيت المقدّس جنگ كرد و برد آنها را به بابل پس فرستاد حقّ تعالى حزقيل را به سوى ايشان ، پس زنده كرد ايشان را و اين در تورات است و انكار نمىكند آن را مگر كافر از شما .
رأس الجالوت گفت : ما اين را شنيدهايم و دانستهايم .
فرمود : راست گفتى .
پس حضرت فرمود : اى يهودى ! بگير بر من اين سفر از تورات را تا من بخوانم ، پس آن جناب چند آيه از تورات خواند و آن يهودى اقبال كرده بود به آن حضرت و ميل كرده بود به قرائت آن حضرت و تعجّب مىكرد كه چگونه آن جناب اينها را تلاوت مىفرمايد ، پس حضرت رو كرد به آن نصرانى ( يعنى جاثليق ) ، و فرمود :
اى نصرانى ! آيا اين سى و پنج هزار نفر پيش از زمان عيسى بودند يا عيسى پيش از زمان آنها بود ؟
عرض كرد : بلكه آنها پيش از زمان عيسى بودند .
حضرت فرمود : طايفهء قريش جمعيّت نموده رفتند خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و از آن حضرت درخواست كردند كه مردگان ايشان را زنده كند ، آن حضرت رو كرد به علىّ بن ابى طالب عليه السّلام و فرمود به او كه برو در قبرستان و به اعلى صوت نامهاى طايفه و گروهى كه اينها مىخواهند بر زبان جارى كن كه اى فلان و اى فلان و اى فلان ، محمّد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مىفرمايد به شما برخيزيد به اذن خداوند عزّ و جلّ .
امير المؤمنين عليه السّلام چنان كرد كه آن حضرت فرموده بود پس برخاستند مردگان در حالى كه خاك از سر خود مىافشاندند ، پس طايفهء قريش رو كردند به آنها و از ايشان مىپرسيدند امور ايشان را پس خبر دادند ايشان را كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مبعوث به نبوّت شده ، گفتند كه ما دوست مىداشتيم كه ما درك مىكرديم آن حضرت را و
هامش
[ 1 ] بخت نصر ( به ضم باء موحده و سكون خاء معجمه و ضم تاء مثناة فوقانية و نون مفتوحه و صاد مشدده مفتوحه و در آخر راء مهمله ) .