رسيد بىتوانى به جانب كوفه كوچ كن و ابن عقيل را به هر حيله كه مقدور باشد به دست آورده و در بندش كن ، يا اين كه او را به قتل رسان و يا از كوفه بيرونش كن .
[ ورود ابن زياد به كوفه ]
چون نامهء يزيد به ابن زياد پليد رسيد همان وقت تهيّه سفر كوفه ديد ، عثمان برادر خود را در بصره نايب الحكومهء خويش نمود . و روز ديگر با مسلم بن عمرو باهلى و شريك بن اعور حارثى و حشم و اهل بيت خود به سمت كوفه روانه شد ، چون نزديك كوفه رسيد صبر كرد تا هوا تاريك شد . آنگاه داخل شهر شد در حالتى كه عمامهء سياه بر سر نهاده و دهان خود را بسته بود ، و مردم كوفه چون منتظر قدوم امام مظلوم بودند در شبى كه ابن زياد داخل كوفه مىشد گمان كردند كه آن حضرت است كه به كوفه تشريف آورده ، اظهار فرح و شادى مىكردند و پيوسته بر او سلام مىكردند و مرحبا مىگفتند ! و آن ملعون را به واسطهء ظلمت و تغيير هيأت نمىشناختند تا آن كه از كثرت جمعيّت مسلم بن عمرو به غضب در آمد و بانگ زد بر ايشان و گفت : دور شويد اى مردم كه اين عبيد اللّه بن زياد است . پس مردم متفرّق شدند و آن ملعون خود را به قصر الأماره رسانيد و داخل قصر شد و آن شب را بيتوته نمود .
[ خطبه ابن زياد در كوفه ]
چون روز ديگر شد مردم را آگهى داد كه جمع شوند . آنگاه بر منبر رفت و خطبه خواند و كوفيان را تهويل و تهديد نمود و از معصيت سلطان ، ايشان را سخت بترسانيد و در اطاعت يزيد ايشان را وعدهء جايزه و احسان داد ، آنگاه از منبر فرود آمد و رؤساى قبايل و محلّات را طلبيد و مبالغه و تأكيد نمود كه هر كه را گمان بريد كه در مقام خلاف و نفاق است با يزيد ، نام او را نوشته و بر من عرضه داريد ، و اگر در اين امر توانى و سستى كنيد خون و مال شما بر من حلال خواهد گرديد .
چون اين خبر به مسلم رسيد خوف نموده و از خانهء مختار به خانهء هانى بن عروه