برگزيد تا مردمان را بذل نصيحت فرمود و ابلاغ رسالت پروردگار خود نمود ، آنگاه حقّ تعالى او را تكرّما به سوى خود مقبوض داشت . و بعد از آن اهل بيت آن حضرت به مقام او احقّ و اولى بودند ، و لكن جماعتى بر ما غلبه كردند و حقّ ما را به دست گرفتند و ما به جهت آن كه فتنه انگيخته نشود و خونها ريخته نگردد ، خاموش نشستيم . اكنون اين نامه را به سوى شما نوشتم و شما را به سوى خدا و رسول مىخوانم پس بدرستى كه شريعت نابود گشت و سنّت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بر طرف شد ، اگر اجابت كنيد دعوت مرا و اطاعت كنيد فرمان مرا شما را از طريق ضلالت بگردانم و به راه راست هدايت نمايم ، و السّلام . « 1 »
پس آن نامه را به مردى از مواليان خود سليمان نام كه مكنّى به ابو رزين بود سپرد كه به تعجيل تمام به صناديد بصره رساند ، سليمان چون نامهء آن حضرت را به اشراف بصره رسانيد از مضمون آن آگهى يافتند و شادمان شدند .
[ عكس العمل يزيد بن مسعود ]
پس يزيد بن مسعود نهشلى مردم بنى تميم و جماعت بنى حنظله و گروه بنى سعد را طلب فرمود ، چون همگى حاضر شدند ، گفت : اى بنى تميم ! چگونه است مكانت و منزلت من در ميان شما ؟ گفتند : بهبه از براى مرتبت تو ، به خدا سوگند كه تو پشت و پشتوان مايى و هامهء فخر و شرف ، و مركز عزّ و علائى ، و در شرف و مكانت بر همه پيشى گرفتهاى .
يزيد بن مسعود گفت : همانا من شما را انجمن ساختم تا با شما مشورتى كنم و از شما استعانتى جويم .
گفتند : ما هيچ دقيقه از نصيحت تو فرو نگذاريم و آنچه صلاح است در ميان آريم اكنون هر چه خواهى بگوى تا بشنويم .
گفت : دانسته باشيد كه معاويه هلاك گشته و رشتهء جور بگسيخت و قواعد ظلم
هامش
( 1 ) نيز نك : نفس المهموم ، ص 90 .