تَؤُزُّهُمْ أَزًّا
. « 1 »
و ايضا مروى است كه چون ضحّاك كه يكى از خارجيان بود و در كوفه خروج نمود و نام خود را امير المؤمنين نهاد و مردم را به مذهب خود مىخواند ، مؤمن الطّاق نزد او رفت و چون اصحاب ضحّاك او را ديدند بر روى او جستند و او را گرفته نزد صاحب خود بردند ، پس مؤمن الطّاق با ضحاك گفت كه : من مردىام كه در دين خود بصيرتى دارم و شنيدهام كه تو به صفت عدل و انصاف اتّصاف دارى بنابراين دوست داشتم كه در اصحاب تو داخل باشم .
پس ضحّاك با اصحاب خود گفت كه : اگر اين مرد با ما يار شود كار ما رواجى خواهد يافت . آنگاه مؤمن الطّاق با ضحّاك خطاب نمود و گفت كه : چرا تبرّا [ تبرّى ] از على بن ابى طالب عليه السّلام مىكنى و قتل و قتال او را حلال دانستهايد ؟
ضحّاك گفت : براى آن كه او حكم گرفت در دين خدا و هر كه در دين خداى تعالى حكم گيرد قتل و قتال او و بيزارى از او حلال است .
مؤمن الطّاق گفت : پس مرا از اصول دين خود آگاه ساز تا با تو مناظره كنم و هرگاه حجّت تو بر حجّت من غالب آمد در سلك اصحاب تو درآيم و مناسب آن است كه جهت تميز صواب و خطاى هر يك از من و تو در مناظره ، كسى را تعيين كنى تا مخطى را در خطاى او ادب نمايد و از براى مصيب به صواب حكم نمايد .
پس ضحّاك به يكى از اصحاب خود اشاره نمود و گفت : اين مرد در ميان من و تو حكم باشد كه عالم و فاضل است .
مؤمن الطّاق گفت : البتّه اين مرد را حكم مىسازى در دينى كه من آمدهام تا با تو در آن مناظره نمايم .
ضحّاك گفت : بلى .
پس مؤمن الطّاق روى به اصحاب ضحّاك نموده گفت : اينك صاحب شما حكم گرفت در دين خداى ، ديگر شما دانيد .
هامش
( 1 ) سورهء مريم ، آيهء 83 ؛ مجالس المؤمنين ، ج 3 ، ص 354 .