سيّد مؤمن شبلنجى در نور الأبصار و شيخ محمّد صبّان در اسعاف الرّاغبين نقل كردهاند كه سيّدهء نفيسه متولد شده به مكّه در سنه صد و چهل و پنج ، و نشو و نما كرد در مدينه به عبادت و زهد . روزها روزه مىداشت و شبها به عبادت قيام مىنمود و صاحب مال بود و احسان مىكرد به زمينگيران و مريضان و عموم مردم ، و سى مرتبه به حجّ مشرّف شد كه اكثرش پياده بود .
از زينب دختر يحيى برادر نفيسه نقل شده كه من خدمت كردم عمّهام نفيسه را چهل سال پس نديدم او را كه شب بخوابد و روزها افطار بنمايد ، و پيوسته قائم اللّيل و صائم النّهار بود ، گفتم با وى كه با خودت مدارا نمىكنى ؟
گفت : چگونه رفق و مدارا كنم با نفسم و حال آن كه در جلو عقبات دارم كه قطع آنها نمىكنند مگر فائزون . « 1 »
و جناب نفيسه از شوهرش اسحاق دو فرزند آورد : قاسم و امّ كلثوم و از آنها عقبى نشد . وقتى با شوهرش به زيارت حضرت ابراهيم خليل عليه السّلام مشرّف شد و در مراجعت به مصر تشريف آورد و در خانهاى منزل فرمود ، در همسايگى آن دختر يهوديه نابينا بود ، وقتى تبرّك جست به آب وضوى نفيسه ، در حال چشمش روشن شد . يهوديان بسيار اسلام آوردند ، و اهل مصر را در حقّ آن مخدّره عقيدت زياد شد و از او خواهش توقّف نمودند و به قصد زيارت او مشرّف مىشدند و از او بركات مىديدند ، و در مصر بود تا در آنجا وفات كرد .
و نقل كرده كه آن مخدّره قبرى براى خود به دست خود كنده بود و پيوسته در آن قبر داخل مىشده و نماز مىخوانده و قرآن تلاوت مىكرده تا آن كه شش هزار ختم قرآن در آن قبر نموده و در ماه رمضان سنهء دويست و هشت وفات كرد و در وقت احتضار روزه بود ، او را امر به افطار نمودند فرمود : وا عجبا سى سال است تا به حال كه از خداوند تعالى مسألت مىكنم كه با حالت روزه از دنيا بروم و حال كه روزه هستم افطار كنم ، پس شروع كرد به خواندن سورهء انعام و چون رسيد به آيهء مباركهء
هامش
( 1 ) نور الابصار ، 287 .