اعرابى وارد شد و گفت : جئت من المدينة و قد مات جعفر بن محمّد عليه السّلام . يعنى من از مدينه مىآيم و جعفر بن محمّد عليه السّلام وفات كرد . ابو حمزه از شنيدن اين خبر وحشت اثر نعره زد و دو دست خود را بر زمين زد ، آن وقت سؤال كرد از آن اعرابى كه آيا شنيدى كه كى را وصىّ خويش كرد ؟
گفت : وصىّ خود را قرار داد ، پسرش عبد اللّه و پسر ديگرش موسى عليه السّلام ، و منصور خليفه را .
ابو حمزه گفت : حمد خدا را كه ما را هدايت كرد و نگذاشت كه گمراه شويم ! دلّ على الصّغير ، و بيّن « 1 » على الكبير ، و ستر الأمر العظيم .
پس ابو حمزه ، رفت نزد قبر امير المؤمنين عليه السّلام و مشغول به نماز شد ما نيز مشغول به نماز شديم .
پس من رفتم نزد او و گفتم : تفسير كن براى من اين چند كلمه كه گفتى .
پس ابو حمزه تفسير كرد كلام خود را به چيزى كه حاصلش اين است كه : وصيّت منصور ظاهر است كه براى تقيّه است كه وصىّ او را به قتل نرساند ، و فرزند كوچك كه امام موسى است با فرزند بزرگتر كه عبد اللّه است ذكر كرد تا مردم بدانند كه عبد اللّه قابل امامت نيست ، زيرا كه اگر فرزند بزرگ علّتى در بدن و دين نداشته باشد مىبايد كه او امام باشد . و عبد اللّه در بدن فيل پا بود و دينش ناقص بود و جاهل بود به احكام شريعت ، اگر او علّتى نمىداشت به او اكتفا مىكرد ، پس از آنجا دانستم كه امام موسى عليه السّلام است و ذكر آنها براى مصلحت است . « 2 »
شيخ كلينى و شيخ طوسى و ابن شهر آشوب روايت كردهاند از ابو ايوب جوزى كه گفت : شبى ابو جعفر دوانيقى در ميان شب فرستاد و مرا طلبيد ، چون رفتم ديدم كه بر كرسى نشسته و شمعى در پيش او نهادهاند و نامه در دست دارد و مىخواند ، چون سلام كردم نامه را پيش من انداخت و گريست و گفت : اين نامهء محمّد بن
هامش
( 1 ) در الخرائج ، ص 328 ، منّ .
( 2 ) الخرائج ، ج 1 ، ص 328 - 329 .