گفتم : كارى به آن نمىكنم تا بروم مدينه ، پس آمدم به مدينه و وارد شدم بر حضرت صادق عليه السّلام آن حضرت فرمود : اى داود ! عطاى ما به تو آن نورى بود كه درخشيد براى تو نه آن طلا كه رفتى نزد آن و لكن آن براى تو گوارا باد ، عطايى است بر تو از پروردگار كريم پس حمد كن خدا را .
داود گويد : از معتّب خادم حضرت سؤال كردم كه حضرت در آن وقت كه من از كشتى بيرون آمدم چه مىكرد ؟
گفت : آن وقتى كه تو مىگويى حضرت مشغول بود به حديث گفتن با اصحابش كه از جملهء ايشان بود خيثمه و حمران و عبد الأعلى رو كرده بود به ايشان و حديث مىكرد ايشان را به مثل آنچه كه ذكر كردى ، پس چون وقت نماز شد حضرت برخاست و نماز گزاشت با ايشان .
داود گفت : سؤال كردم اين را از آن جماعت ، ايشان نيز همين حكايت را برايم نقل كردند . « 1 »
پانزدهم : در زنده كردن آن حضرت است محمّد حنفيّه را به اذن اللّه تعالى براى سيد حميرى
: در مدينة المعاجز از ثاقب المناقب نقل كرده كه ابو هاشم اسماعيل بن محمّد حميرى گفت : شرفياب شدم خدمت حضرت صادق عليه السّلام و گفتم : يا بن رسول اللّه ! به من رسيده كه شما فرمودهايد در حقّ من كه من بر چيزى نيستم و حال آن كه من فانى كردم عمرم را در محبّت شما و هجو كردم مردم را به جهت شما .
فرمود : آيا تو نگفتى در حقّ محمّد بن حنفيّه رحمه اللّه .
حتّى متى و الى و كم المدى ؟ * يا بن الوصىّ و انت حىّ ترزق
تأوى برضوى لا تزال و لا ترى * و بنا اليك من الصّبابة أولق
يعنى : تا كى و تا چند مدّت اى پسر وصى پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تو زنده باشى و روزى
هامش
( 1 ) الخرائج ، ج 2 ، ص 622 ؛ إثبات الهداة ، ج 5 ، ص 410 ؛ مدينة المعاجز ، ص 405 ؛ بحار الأنوار ، ج 47 ، ص 100 .