تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1388

مساهمون:

ص١٣٨٨
من بود كنيزكى از خودم ، پس با او نزديكى كردم ، پس بيرون شدم از منزل بروم حمّام ديدم ياران خود را از شيعه كه مىروند خدمت حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام ، من ترسيدم كه ايشان شرفياب خدمتش شوند و از من فوت شود زيارتش ، من هم با ايشان رفتم تا داخل خانهء حضرت شدم با ايشان ، همين كه مقابل آن حضرت ايستادم نظر كرد به من و فرمود : اى ابو بصير ! آيا ندانستى كه در خانه‌هاى انبياء و اولاد انبياء داخل نمىشود جنب ؟ من خجالت كشيدم و گفتم : يا بن رسول اللّه ! صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چون ياران خود را ديدم شرفياب مىشوند ترسيدم كه از من فوت شود زيارت شما به اتّفاق ايشان ، و ديگر به مثل اين كار عود نخواهم كرد ، اين بگفتم و بيرون شدم . « 1 »

هفدهم : در اخبار آن حضرت است از ضمير شخصى

: شيخ كلينى ( ره ) روايت كرده كه مردى آمد خدمت حضرت صادق عليه السّلام عرض كرد : يا بن رسول اللّه ! صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ديدم در خواب كه گويا بيرون شدم از شهر كوفه ، رفتم در موضعى كه مىشناسم آنجا را ، ديدم گويا شيخى از خشت يا مردى تراشيده از چوب را كه سوار است بر اسبى از چوب ، مىدرخشاند شمشير خود را و من مشاهده مىكنم آن را در حالى كه ترسان و مرعوبم . حضرت فرمود : تو مردى هستى كه اراده كرده‌اى هلاك كردن مردى را در معيشتش . ( يعنى مىخواهى آن چيزى كه اسباب زندگى و مادّهء حيات او است از او بگيرى ) پس بترس از خداوندى كه تو را خلق كرده و مىميراند تو را : آن مرد گفت : شهادت مىدهم كه علم به تو عطا شده و بيرون آورده‌اى او را از معدنش ، خبر بدهم تو را يا بن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از آن چيزى كه برايم بيان كردى ، همانا مردى از همسايگان من آمد به نزد من و بر من عرضه كرد ملك خود را از من
هامش
( 1 ) الارشاد مفيد ، ج 2 ، ص 185 ؛ مانند آن در بصائر الدرجات ، ص 261 ؛ دلائل الامامة طبرى ، ص 137 ؛ و مناقب ابن شهر آشوب ، ج 4 ، ص 226 ؛ مدينة المعاجز ، ص 379 .