او ، و تو جود و كرمت از من بيشتر است پس ببخش او را و مگير او را به كردارش و جزا مده او را به عملش پس رقّت كرد آن حضرت و پيوسته براى او دعا كرد و من تعجّب كردم از حال آن جناب . « 1 »
هشتم : در نان بردن آن حضرت است براى فقراى ظلّهء بنى ساعده در شب
: شيخ صدوق روايت كرده از معلّى بن خنيس كه گفت : شبى حضرت صادق عليه السّلام از خانه بيرون شد به قصد ظلّهء بنى ساعده يعنى سايبان بنى ساعده كه روز در گرما در آنجا جمع مىشدند و شب فقرا و غربا در آنجا مىخوابيدند و آن شب از آسمان باران مىباريد ، من نيز از عقب آن حضرت بيرون شدم و مىرفتم كه ناگاه چيزى از دست آن حضرت بر زمين افتاد ، آن جناب گفت : بسم اللّه اللّهمّ ردّه علينا خداوندا آنچه افتاد به من برگردان .
پس من نزديك رفتم و سلام كردم ، فرمود : معلّى .
گفتم : لبّيك فداى تو شوم .
فرمود : دست بمال بر زمين و هر چه به دست بيايد جمع كند و به من ردّ كن ، گفت : دست بر زمين ماليدم ديدم نان است كه بر زمين ريخته شده است پس جمع مىكردم و به آن حضرت مىدادم كه ناگاه انبانى از نان يافتم پس عرض كردم فداى تو شوم بگذار من اين انبان را به دوش كشم و بياورم .
فرمود : نه بلكه من اولى هستم به برداشتن آن و ليكن تو را رخصت مىدهم كه همراه من بيايى .
گفت : پس با آن حضرت رفتم تا به ظلّهء بنى ساعده رسيديم پس يافتم در آنجا گروهى از فقرا را كه در خواب بودند ، حضرت يك قرص يا دو قرص نان در زير جامهء آنها مىنهاد تا به آخر آن جماعت رسيد و نان او را نيز زير درخت او گذاشت و برگشتيم .
هامش
( 1 ) مشكاة الانوار ، چاپ دار الحديث ، ص 380 ، باب 4 ، فصل 11 ؛ بحار الأنوار ، ج 88 ، ص 385 ؛ مستدرك الوسائل ، ج 6 ، ص 396 .