گفتند و هر چند ملازمان ما مبالغه مىكردند ، در نمىگشودند و آذوقه به ما نمىدادند .
[ ورود به مدين ]
چون ما به نزديك دروازه رسيديم پدرم با ايشان به مدارا سخن گفت و فرمود : از خدا بترسيد ما چنان نيستيم كه به شما گفتهاند ، و اگر چنان باشيم ، شما با يهود و نصارى معامله مىكنيد چرا از مبايعهء ما امتناع مىنماييد ؟
آن بدبختان گفتند كه ، شما از يهود و نصارى بدتريد ( نعوذ باللّه ) زيرا كه ايشان جزيه مىدهند و شما نمىدهيد .
هر چند پدرم ايشان را نصيحت كرد سودى نبخشيد و گفتند : در نمىگشاييم بر روى شما تا شما و چهارپايان شما هلاك شويد . حضرت چون اصرار آن اشرار [ را ] مشاهده نمود پياده شد و فرمود : اى جعفر ! تو از جاى خود حركت مكن . و كوهى در آن نزديكى بود كه بر شهر مدين مشرف بود ، حضرت بر آن كوه بر آمد و رو به جانب شهر كرد و انگشت بر گوشهاى خود گذاشت و آياتى كه حقّ تعالى در قصّهء شعيب فرستاده است و مشتمل است بر مبعوث گرديدن شعيب بر اهل مدين و معذّب گرديدن ايشان به نافرمانى او ، بر ايشان خواند ، تا آنجا كه حقّ تعالى مىفرمايد :
بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ
. « 1 »
پس فرمود كه : ماييم به خدا سوگند كه بقيّهء خدا در زمين .
پس حقّ تعالى باد سياهى تيره بر انگيخت كه آن صدا را به گوش مرد و زن و صغير و كبير ايشان رسانيد ، و ايشان را دهشت عظيم عارض شد ، و بر بامها بر آمدند و به جانب آن حضرت نظر مىكردند .
پس مرد پيرى از اهل مدين پدرم را به آن حالت مشاهده كرد و به صداى بلند ندا كرد در ميان شهر كه : از خدا بترسيد اى اهل مدين كه اين مرد در موضعى ايستاده است كه در وقتى كه حضرت شعيب قوم خود را نفرين كرد ، در اين موضع ايستاده بود ، و به خدا سوگند كه اگر در به روى او نگشاييد مثل آن عذاب بر شما نازل
هامش
( 1 ) سورهء هود ، آيهء 85 .