مىبينم كه آن اسرار در سينهء من به جوش مىآيد و حالتى شبيه به جنون مرا دست مىدهد ، آن حضرت فرمود : هرگاه تو را اين حالت دست دهد به صحرا بيرون رو و گودى بكن و سر خود را در آنجا درآر آنگاه بگو : حدّثنى محمّد بن علىّ بكذا و كذا انتهى . « 1 »
فقير گويد كه : حسين بن حمدان روايت كرده كه در اوقاتى كه جابر خود را ديوانه كرده بود ، سوار نى شده بود ، و با كودكان بازى مىكرد ، شخصى شبى به طلاق زنش قسم خورد كه فردا من اوّل كسى را ملاقات مىكنم از حال زنها از او مىپرسم ، اتفاقا اول كسى را كه ملاقات كرد جابر بود سوار بر نى شده بود ، آن مرد پرسيد از او از زنها ، فرمود : زنها سه قسمند و حركت كرد ، آن مرد گرفت نى او را كه حركت نكند ، فرمود : رها كن اسب مرا ، پس دوانيد خود را با بچّگان ، آن مرد چيزى نفهميد ملحق شد به جابر و گفت : بيان كن سه قسم زنها را كه گفتى . فرمود : يكى از آنها براى تو نفع دارد و يكى براى تو ضرر و يكى نه نفع دارد و نه ضرر ، اين را گفت و فرمود : بگذار اسب مرا و حركت كرد ، باز آن مرد نفهميد ، خود را به او رسانيد و گفت : نفهميدم آنچه گفتى ، فرمود : آن زنى كه نفعش براى تو است باكره است ، و آن زنى كه براى تو ضرر دارد زنى است كه شوهر كرده و از شوهر سابقش اولاد دارد ، و آن كه نه نفع دارد و نه ضرر زن ثيّبه است كه اولاد نداشته باشد . « 2 »
چهارم : در معجزهء آن حضرت است در بدرههاى زر
: در بحار از كتاب اختصاص و بصائر الدّرجات نقل كرده كه روايت شده از جابر بن يزيد كه گفت : وارد شدم بر حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام و شكايت كردم به آن
هامش
( 1 ) مجالس المؤمنين ، ج 1 ، ص 305 ؛ اختيار معرفة الرجال ، ج 2 ، ص 437 و 438 و 441 .
( 2 ) مولوى اين داستان را به نظم كشيده است با اين مطلع :آن يكى مىگفت خواهم عاقلى * مشورت آرم به دو در مشكلىنك : مثنوى ، دفتر دوم ، ص 115 .