تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1284

مساهمون:

ص١٢٨٤
داشت و او را بوستانى بود كه خويشتن در آن خلوت مىنمود و چون بمرد هر چند در طلب آن مال كوشيدم به دست نكردم و هيچ شكّ و شبهت نيست كه محض آن عداوت كه با من داشت آن مال را بنهفت و از من مخفى ساخت . امام عليه السّلام فرمود : دوست مىدارى كه پدرت را بنگرى و از وى پرسش كنى كه آن مال در كدام موضع است ؟ عرض كرد : آرى سوگند به خداى كه بىچيز و محتاج و مستمندم . پس آن حضرت مكتوبى برنگاشت و به خاتم شريف مزيّن داشت ، آن‌گاه با آن مرد شامى فرمود : انطلق بهذا الكتاب [ الليلة ] الى البقيع حتّى تتوسّطه ، ثمّ ناد : يا درجان ، فانه يأتيك رجل معتمّ ، فادفع اليه كتابى ، و قل انا رسول محمّد بن على بن الحسين عليهم السّلام ، فانّه يأتيك فاسأله عمّا بدا لك . اين مكتوب را به جانب بقيع ببر ، در وسط قبرستان بايست ، آن‌گاه ندا بركش و به آواز بلند بگو : يا درجان ! پس شخصى كه عمامه بر سر دارد نزد تو حاضر مىشود ، اين مكتوب را به دو ده و بگو من فرستادهء محمّد بن علىّ بن الحسين عليهم السّلام هستم و از وى هر چه خواهى بازپرس . مرد شامى آن مكتوب را برگرفت و برفت . ابو عيينه مىگويد : چون روز ديگر فرا رسيد به خدمت حضرت ابى جعفر عليه السّلام شدم تا حال آن مرد را بنگرم ناگاه آن مرد را بر در سراى آن حضرت بديدم كه منتظر اذن بود ، پس او را اجازت دادند و همگى به سراى اندر شديم ، آن مرد شامى عرض كرد : خداى بهتر داند كه علم خود را در كجا بگذارد . همانا شب گذشته به بقيع شدم و به آنچه فرمان رفته بود كار كردم در ساعت ، همان شخص به آن نام و نشان بيامد و با من گفت : از اين مكان به ديگر جاى مشو تا پدرت را حاضر نمايم ، پس برفت و با مردى سياه حاضر شد و گفت : اينك پدر تو است به هر چه خواهى پرسش كن ، گفتم : وى پدر من نيست .
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1284 | الشيخ عباس القمي