گفت : همان است لكن شرارهء آتش و دخان جحيم و عذاب اليم ديگرگونش كرده است ! گفتم : تو پدر منى ؟
گفت : بلى .
گفتم : اين چه حالت است ؟
گفت : اى فرزند ! من دوستدار بنى اميّه بودم و ايشان را بر اهل بيت پيغمبر كه بعد از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هستند برتر مىشمردم از اين روى خداى تعالى مرا با اين هيأت و اين عذاب و اين عقوبت مبتلا گردانيد ، و چون تو دوستدار اهل بيت بودى من با تو دشمن بودم از اين روى تو را از مال خود محروم نموده و آن را از تو مصروف داشتم و امروز بر اين اعتقاد سخت نادم و پشيمانم ، اى فرزند ! به جانب آن بوستان من شو و زير فلان درخت زيتون را حفر كن و آن مال را كه صد هزار درهم مىباشد برگير از آن جمله پنجاه هزار درهم را در حضرت محمّد بن على عليه السّلام تقديم كن و بقيّه را خود بردار . و اينك براى اخذ آن مال مىروم و آنچه حقّ تو است مىآورم ، پس روى به ديار خود نهاده برفت .
ابو عيينه مىگويد : چون سال ديگر شد از حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام سؤال كردم كه آن مرد شامى صاحب مال چه كرد ؟
فرمود : آن مرد پنجاه هزار درهم مرا آورد ، پس من ادا كردم از آن دينى را كه بر ذمّه داشتم ، و زمينى در ناحيهء خيبر از آن مال خريدم و مقدارى از آن مال را صرف كردم در صلهء حاجتمندان اهل بيت خودم . « 1 »
مؤلّف گويد كه : ابن شهر آشوب نيز اين روايت را به اندك اختلافى نقل فرموده و موافق روايت او آن مرد شامى پدر خود را ديد كه سياه است ، دور گردنش ريسمانى سياه است و زبان خود را از تشنگى مانند سگ بيرون كرده و سربال سياهى بر تن او
هامش
( 1 ) الخرائج و الجرائح ، ج 2 ، ص 597 ؛ بحار الأنوار ، ج 46 ، ص 245 ؛ إثبات الهداة ، ج 5 ، ص 298 ؛ روضة الواعظين ، ص 246 ؛ مدينة المعاجز ، ص 344 .