تو دست به فرزند او دراز مىكنى .
عمر گفت : اين گبرزاده مرا دشنام مىدهد ! و خواست كه او را آزار كند .
حضرت امير عليه السّلام فرمود كه : تو سخنى را كه نفهميدى چگونه دانستى كه دشنام است ؟ پس عمر امر كرد كه ندا كنند در ميان مردم و او را بفروشند .
حضرت فرمود : جايز نيست فروختن دختران پادشاهان هر چند كافر باشند ، و ليكن بر او عرض كن كه يكى از مسلمانان را خود اختيار كند و او را به او تزويج كنى و مهر او را از عطاى بيت المال او حساب كنى .
عمر قبول كرد ، و گفت : يكى از اهل مجلس را اختيار كن .
آن سعادتمند آمد و دست بر دوش مبارك حضرت امام حسين عليه السّلام گذارد .
پس حضرت امير المؤمنين عليه السّلام از او پرسيد به زبان فارسى كه چه نام دارى اى كنيزك ؟
عرض كرد : جهان شاه .
حضرت فرمود : بلكه تو را شهربانويه نام كردهاند .
عرض كرد : اين نام خواهر من است .
حضرت باز به فارسى فرمود : راست گفتى ، پس رو كرد به حضرت امام حسين عليه السّلام و فرمود كه : اين با سعادت را نيكو محافظت نما و احسان كن به سوى او كه فرزندى از تو به هم خواهد رسانيد كه بهترين اهل زمين باشد بعد از تو . اين مادر اوصياء ذريّهء طيّبهء من است ، پس حضرت امام زين العابدين عليه السّلام از او به هم رسيد .
و روايت كرده است كه : پيش از آن كه لشكر مسلمانان بر سر ايشان بروند ، شهربانو در خواب ديد كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم داخل خانهء او شد با حضرت امام حسين عليه السّلام و او را براى آن حضرت خواستگارى نمود و به او تزويج كرد .
شهربانو گفت كه : چون صبح شد محبّت آن خورشيد فلك امامت در دل من جا كرد و پيوسته در خيال آن حضرت بودم . چون شب ديگر به خواب رفتم حضرت فاطمه عليها السّلام را در خواب ديدم كه به نزد من آمده و اسلام را بر من عرضه داشت و من
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1093
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٠٩٣