و بعضى اين خبر را به وجه ابسط نقل كردهاند « 1 » و مضمونش را يكى از اعاظم ( ره ) به نظم آورده و من در اين مقام به همان اشعار اكتفا مىكنم . قال رحمه اللّه :
يكى نو غنچهاى از باغ زهرا عليها السّلام * بجست از خواب نوشين بلبلآسا
به افغان از مژه خوناب مىريخت * نه خونابه ، كه خون ناب مىريخت
بگفت : اى عمّه بابايم كجا رفت ؟ * بد اين دم در برم ، ديگر چرا رفت ؟
مرا بگرفته بود اين دم در آغوش * همىماليد دستم بر سر و گوش
به ناگه گشت غايب از بر من * ببين سوز دل و چشم تر من
حجازى بانوان دل شكسته * به گرداگرد آن كودك نشسته
خرابه جايشان با آن ستمها * بهانهى طفلشان سر بار غمها
ز آه و ناله و از بانگ و افغان * يزيد از خواب برپا شد ، هراسان
بگفتا كاين فغان و ناله از كيست ؟ * خروش و گريه و فرياد از چيست ؟
بگفتش از نديمان كاى ستمگر * بود اين ناله از آل پيمبر
يكى كودك ز شاه سر بريده * در اين ساعت پدر در خواب ديده
كنون خواهد پدر از عمّهء خويش * وزين خواهش جگرها را كند ريش
چون اين بشنيد آن مردود يزدان * بگفتا چارهء كار است آسان
سر بابش بريد اين دم به سويش * چو بيند سر بر آيد آرزويش
همان طشت و همان سر ، قوم گمراه * بياوردند نزد لشكر آه
يكى سرپوش بد بر روى آن سر * نقابآسا به روى مهر انور
به پيش روى كودك ، سر نهادند * ز نو بر دل ، غم ديگر نهادند
به ناموس خدا آن كودك زار * بگفت : اى عمّهء دل ريش افگار
چه باشد زير اين منديل ، مستور * كه جز بابا ندارم هيچ منظور
بگفتش دختر سلطان و الا : * كه آن كس را كه خواهى هست اينجا !
هامش
( 1 ) و نيز نك : منتخب طريحى ، ج 1 ، ص 141 ؛ كامل بهائى ، ج 2 ، ص 179 ؛ نفس المهموم ، ص 45 ؛ الدمعة الساكبة ، ج 5 ، ص 141 .