تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 998

مساهمون:

ص٩٩٨

[ اعتراض سفير روم ]

روزى رسول سلطان روم - كه از اشراف و بزرگان فرنگ بود - در مجلس آن ميشوم حاضر بود ، از يزيد پرسيد كه : اى پادشاه عرب ! اين سر كيست ؟ يزيد گفت : تو را با اين سر حاجت چيست ؟ گفت : چون من به نزد ملك خويش بازشوم از هر كم و بيش از من پرسش مىكند ، مىخواهم تا قصّهء اين سر را بدانم و به عرض پادشاه برسانم تا شاد شود و با شادى تو شريك گردد . يزيد گفت : اين سر حسين بن على بن ابى طالب است . گفت : مادرش كيست ؟ گفت : فاطمه دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم . نصرانى گفت : افّ بر تو و بر دين تو ! دين من از دين شما بهتر است ، چه آن كه پدر من از نژاد داود پيغمبر است و ميان من و داود پدران بسيار است و مردم نصارى مرا با اين سبب تعظيم مىكنند و خاك مقدم مرا به جهت تبرّك بر مىدارند ، و شما فرزند دختر پيغمبر خود را كه با پيغمبر يك مادر بيشتر واسطه ندارد به قتل مىرسانيد ! پس اين چه دين است كه شما داريد ، پس براى يزيد حديث كنيسهء حافر « 1 » را نقل كرد . يزيد فرمان داد كه اين مرد نصارى را بكشيد كه در مملكت خويش مرا رسوا نسازد . نصرانى چون اين بدانست گفت : اى يزيد آيا مىخواهى مرا بكشى ؟ گفت : بلى . گفت : بدان كه من در شب گذشته پيغمبر شما را در خواب ديدم مرا بشارت بهشت داد من در عجب شدم اكنون از سرّ آن آگاه شدم ، پس كلمهء شهادت گفت و
هامش
( 1 ) دربارهء حديث كنيسهء حافر نك : الملهوف و ناسخ التواريخ ، بخش زندگانى امام حسين عليه السّلام ، ج 3 ، ص 150 .