گفت : من سكينه دختر امام حسين عليه السّلام هستم .
گفتم : من از صحابهء جدّ شمايم ، اگر خدمتى دارى به من بفرما .
جناب سكينه عليها السّلام فرمود كه : بگو به اين بدبختى كه سر پدر بزرگوارم را دارد از ميان ما بيرون رود و سر را پيشتر برد كه مردم مشغول شوند به نظارهء آن سر منوّر ، و ديده از ما بردارند و به حرمت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اين قدر بىحرمتى روا ندارند .
سهل گفت : من رفتم به نزد آن ملعون كه سر آن سرور را داشت ، گفتم : آيا ممكن است كه حاجت مرا برآورى و چهار صد دينار طلا از من بگيرى ؟
گفت : حاجت تو چيست ؟
گفتم : حاجت من آن است كه اين سر را از ميان زنان بيرون برى و پيش روى ايشان به روى . آن زر را از من گرفت و حاجت مرا روا كرد . « 1 »
و به روايت ابن شهر آشوب چون خواست كه زر را صرف كند هر يك سنگ سياه شده بود و بر يك جانبش نوشته بود :
وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ
. « 2 »
و بر جانب ديگر :
وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ
. « 3 »
[ تلاوت سر بريده ]
قطب راوندى از منهال بن عمرو روايت كرده است كه گفت : به خدا سوگند كه در دمشق ديدم سر مبارك جناب امام حسين عليه السّلام را بر سر نيزه كرده بودند و در پيش روى آن جناب كسى سورهء كهف مىخواند ، چون به اين آيه رسيد :
أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً
. « 4 »
هامش
( 1 ) بحار الانوار ، ج 45 ، ص 127 .
( 2 ) سورهء ابراهيم ، آيهء 42 .
( 3 ) سورهء شعراء ، آيهء 227 و مناقب ، ج 4 ، ص 60 .
( 4 ) سورهء كهف ، آيهء 9 ؛ الخرائج ، ج 2 ، ص 577 ؛ بحار الأنوار ، ج 45 ، ص 188 .