آن تن كه بود پرورشش در كنار تو * غلطان به خاك معركهء كربلا ببين
و ديگرى گفته :
زينب چو ديد پيكر آن شه به روى خاك * از دل كشيد ناله به صد درد سوزناك
كاى خفته خوش به بستر خون ديده باز كن * احوال ما ببين و سپس خواب ناز كن
اى وارث سرير امامت بپاىخيز * بر كشتگان بىكفن خود نماز كن
طفلان خود به ورطهء بحر بلا نگر * دستى به دستگيرى ايشان دراز كن
برخيز صُبح شام شد اى امير كاروان * ما را سوار بر شتر بىجهاز كن
يا دست ما بگير و از اين دشت پُر هراس * بار دگر روانه به سوى حجاز كن « 1 »
راوى گفت : به خدا سوگند فراموش نمىكنيم زينب دختر على عليهما السّلام را كه بر برادر خويش ندبه مىكرد و با صوتى حزين و قلبى كئيب ندا برداشت كه :
يا محمّداه ! صلّى عليك مليك السّماء اين حسين تو است كه با اعضاى پاره در خون خويش آغشته است ، اينها دختران تواند كه ايشان را اسير كردهاند .
يا محمّداه ! اين حسين تو است كه قتيل اولاد زنا گشته و جسدش بر روى خاك افتاده و باد صبا بر او خاك و غبار مىپاشد ، وا حزناه ، وا كرباه ، امروز روزى را ماند
هامش
( 1 ) آتشكدهء نير ، كتابفروشى هاتف و كتابفروشى علميه و محمدى ، ص 119 .