يا آل بكر بن وائل ، أ تسلب بنات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ؟
اى آل بكر بن وائل ! آيا اين مردانگى و غيرت است كه شما تماشا كنيد و ببينيد كه دختران پيغمبر را چنين غارتگرى كنند و شما اعانت ايشان نكنيد ؟ پس به حمايت اهل بيت رو به لشكر كرد و گفت :
لا حكم الّا للّه ، يا لثارات رسول اللّه .
شوهرش كه چنين ديد دست او را گرفت و به جاى خودش برگردانيد .
راوى گفت : پس بيرون نمودند زنها را از خيمه ، پس آتش زدند خيمهها را .
فخرجن حواسر مسلّبات ، حافيات باكيات ، يمشين سبايا فى اسر الذّلّة . « 1 »
و چه نيكو سروده در اين مقام صاحب معراج المحبّة اسكنه اللّه فى دار السّلام :
چه كار شاه لشكر بر سر آمد * سوى خرگه سپه غارتگر آمد
به دست آن گروه بىمروّت * به يغما رفت ميراث نبوّت
هر آن چيزى كه بد در خرگه شاه * فتاد اندر كف آن قوم گمراه
زدند آتش همه آن خيمه گه را * كه سوزانيد دودش مهر و مه را
به خرگه شد محيط آن شعلهء نار * همىشد تا به خيمه شاه بيمار
بتول دوّمين شد در تلاطم * نمودى دست و پاى خويشتن گم
گهى در خيمه و گاهى برون شد * دل از آن غصّهاش درياى خون شد
من از تحرير اين غم ناتوانم * كه تصويرش زده آتش به جانم
مگر آن عارف پاكيزه نيرو * در اين معنى بگفت آن شعر نيكو
« اگر در دم يكى بودى چه بودى * و گر غم اندكى بودى چه بودى »
حميد بن مسلم گفته كه : ما به اتّفاق شمر بن ذى الجوشن در خيام عبور مىكرديم تا به على بن الحسين عليه السّلام رسيديم ، ديديم كه در شدّت مرض در بستر غم و بيمارى و ناتوانى خفته است ، و با شمر جماعتى از رجّاله بودند ، گفتند : آيا اين بيمار را بكشيم ؟ من گفتم : سبحان اللّه چگونه بىرحم مردميد شماها آيا اين كودك
هامش
( 1 ) بحار الأنوار ، ج 45 ، ص 58 .