جسيم و بلند بالا بود كه بر پشت اسب قوى و فربه بر نشستى پاى مباركش بر زمين مىكشيدى . او را از مادر و پدر سه برادر بود كه هيچ كدام را فرزند نبود .
أبو الفضل عليه السّلام ، اوّل ايشان را به جنگ فرستاد تا كشتهء ايشان را ببيند و ادراك اجر مصائب ايشان فرمايد .
پس از شهادت ايشان به نحوى كه ذكر شد بعضى از ارباب مقاتل گفتهاند كه :
چون آن جناب ، تنهايى برادر خود را ديد به خدمت برادر آمده عرض كرد : اى برادر ! آيا رخصت مىفرمايى كه جان خود را فداى تو گردانم ؟
حضرت از استماع سخن جانسوز او به گريه آمد و گريهء سختى نمود ، پس فرمود : اى برادر ! تو صاحب لواى منى چون تو نمانى كس با من نماند .
أبو الفضل عليه السّلام عرض كرد : سينهام تنگ شده و از زندگانى دنيا سير گشتهام و اراده كردهام كه از اين جماعت منافقين خون خواهى خود كنم .
حضرت فرمود : پس الحال كه عازم سفر آخرت گرديدهاى ، پس طلب كن از براى اين كودكان كمى از آب ، پس حضرت عبّاس عليه السّلام حركت فرمود و در برابر صفوف لشكر ايستاد و لواى نصيحت و موعظت افراشت و هر چه توانست پند و نصيحت كرد . كلمات آن بزرگوار اصلا در قلب آن سنگ دلان اثر نكرد .
لاجرم حضرت عبّاس عليه السّلام به خدمت برادر شتافت و آنچه از لشكر ديد به عرض بر در رسانيد .
[ نبرد پرچمدار كربلا با نگهبانان حاشيه فرات ]
كودكان اين بدانستند بناليدند و نداى العطش العطش در آوردند ، جناب عبّاس عليه السّلام بىتابانه سوار بر اسب شده و نيزه بر دست گرفت و مشكى برداشت و آهنگ فرات نمود شايد كه آبى به دست آورد . پس چهار هزار تن كه موكّل بر شيعهء فرات بودند دور آن جناب را احاطه كردند و تيرها به چلّهء كمان نهاده و به جانب او انداختند ، جناب عبّاس عليه السّلام كه از پستان شجاعت شير مكيده چون شير شميده بر