و پيوسته با آن تيرها جنگ كرد تا تمام شد ، آنگاه دست زد به شمشير آبدار و شروع كرد به جهاد و مىگفت :
انا الغلام اليمنىّ الجملىّ * دينى على دين حسين بن علىّ
ان اقتل اليوم فهذا املى * فذاك رأيى و الاقى عملى
پس دوازده نفر و به روايتى هفتاد نفر از لشكر پسر سعد به قتل رسانيد به غير آنان كه مجروح كرده بود . پس لشكر بر او حمله كردند و بازوهاى او را شكستند و او را اسير نمودند .
راوى گفت : شمر بن ذى الجوشن او را گرفته بود و با او بود اصحاب او و نافع را مىبردند به نزد عمر سعد و خون بر محاسن شريفش جارى بود . عمر سعد چون او را ديد به او گفت : ويحك اى نافع ، چه واداشت تو را بر نفس خود رحم نكردى و خود را به اين حال رسانيدى ؟
گفت : خداى مىداند كه من چه اراده كردم و ملامت نمىكنم خود را بر تقصير در جنگ با شماها و اگر بازو و ساعد مرا بود اسيرم نمىكردند .
شمر به ابن سعد گفت : بكش او را اصلحك اللّه .
گفت : تو او را آوردهاى ، اگر مىخواهى تو بكش ، پس شمر شمشير خود را كشيد براى كشتن او . نافع گفت : به خدا سوگند اگر تو از مسلمانان بودى عظيم بود بر تو كه ملاقات كنى خدا را به خونهاى ما .
فالحمد للّه الّذى جعل منايانا على يدى شرار خلقه .
پس شمر او را شهيد كرد . « 1 »
مكشوف باد كه در بعض كتب به جاى اين بزرگوار هلال بن نافع ذكر شده ، و مظنونم آن است كه نافع از اوّل اسم ساقط شده ، و سببش تكرار نافع بوده . و اين بزرگوار خيلى شجاع و با بصيرت و شريف و بزرگ مرتبه بوده ، و در سابق دانستى به دلالت طرمّاح از بيراهه به يارى حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام از كوفه بيرون آمد و در
هامش
( 1 ) تاريخ طبرى ، ج 4 ، ص 336 .