خود علىّ اكبر را و فرمود به ايشان كه ساكت كنيد زنها را ، سوگند به جان خودم كه بعد از اين گريهء ايشان بسيار خواهد شد . « 1 »
و چون زنها ساكت شدند ، آن حضرت خداى را حمد و ثنا گفت به آنچه سزاوار اوست و درود فرستاد بر حضرت رسول و ملائكه و رسولان خدا عليهم السّلام و شنيده نشد هرگز متكلّمى پيش از آن حضرت و بعد از او به بلاغت او .
پس فرمود : اى جماعت ! نيك تأمّل كنيد و ببينيد كه من كيستم و با كه نسبت دارم آنگاه با خويش آييد و خويشتن را ملامت كنيد و نگران شويد كه آيا شايسته است براى شما قتل من و هتك حرمت من .
آيا من نيستم پسر دختر پيغمبر شما ؟
آيا من نيستم پسر وصىّ پيغمبر و ابن عمّ او ؟ و آن كسى كه اوّل مؤمنان بود كه تصديق رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نموده ، به آنچه از جانب خدا آورده بود ؟
آيا حمزهء سيّد الشّهداء عمّ من نيست ؟
آيا جعفر كه با دو بال در بهشت پرواز مىكند عمّ من نيست ؟
آيا به شما نرسيده كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در حقّ من و برادرم حسن عليه السّلام فرمود كه :
ايشان دو سيّد جوانان اهل بهشتند ؟ پس اگر سخن مرا تصديق كنيد اصابهء حقّ كرده باشيد ، به خدا سوگند كه هرگز سخن دروغ نگفتهام از زمانى كه دانستم خداوند دروغگو را دشمن مىدارد ، و با اين همه اگر مرا تكذيب مىكنيد پس در ميان شما كسانى مىباشند كه از اين سخن آگهى دارند ، اگر از ايشان بپرسيد به شما خبر مىدهند ، بپرسيد از جابر بن عبد اللّه انصارى ، و ابو سعيد خدرى ، و سهل بن سعد ساعدى ، و زيد بن ارقم ، و انس بن مالك تا شما را خبر دهند ، همانا ايشان اين كلام را در حقّ من و برادرم حسن از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شنيدهاند .
آيا اين مطلب كافى نيست شما را در آن كه حاجز ريختن خون من شود ؟
شمر به آن حضرت گفت كه : من خدا را از طريق شكّ و ريب ، بيرون صراط
هامش
( 1 ) تاريخ طبرى ، ج 4 ، ص 322 .