شد ، چه جناب تو امروز پشت و پناه مؤمنان و پيشوا و مقتداى هدايتيافتگانى ، پس در اين سفر تعجيل مفرماييد و خود هم از عقب نامه ملحق خواهيم شد .
پس آن نامه را با دو پسر خويش عون و محمّد به خدمت آن حضرت فرستاد و خود رفت به نزد عمرو بن سعيد و از او خواست كه نامهء امان براى حضرت سيد الشّهداء عليه السّلام بنويسد و از او بخواهد كه مراجعت از آن سفر كند .
عمرو خطّ امان براى آن حضرت نوشته و وعدهء صله و احسان داد كه آن حضرت برگردد و نامه را با برادر خود يحيى بن سعيد روانه كرد و عبد اللّه بن جعفر با يحيى همراه شد ، بعد از آن كه فرزندان خويش را از پيش روانه كرده بود ، چون به آن حضرت رسيدند نامه را به آن جناب دادند و مبالغه در مراجعت از آن سفر نمودند .
حضرت فرمود كه : من پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را در خواب ديدهام مرا امرى فرموده كه در پى امتثال آن امر روانهام .
گفتند : آن خواب چيست ؟
فرمود : تا به حال براى احدى نگفتهام و بعد از اين هم نخواهم گفت تا خداى خود را ملاقات كنم .
پس چون عبد اللّه مأيوس شده بود ، فرمود : فرزند خود عون و محمّد را كه ملازم آن حضرت باشند و در سير و جهاد در ركاب آن جناب باشند و خود با يحيى بن سعيد در كمال حسرت برگشت و آن حضرت به سمت عراق حركت فرمود و به سرعت و شتاب سير مىكرد تا در ذات عرق منزل فرمود . « 1 »
[ گفتگو با بشر ]
و موافق روايت سيّد در آنجا بشر بن غالب را ملاقات فرمود كه از عراق آمده بود ، آن حضرت از او پرسيد كه : چگونه يافتى اهل عراق را ؟
هامش
( 1 ) حد فاصل ما بين تهامه و نجد و محل محرم شدن حجاج عراق . مراصد الاطلاع ، ج 2 ، ص 932 .