كردن به سمت عراق منع مىكردند و مبالغه در ترك آن سفر مىنمودند ، حضرت هر كدام را جوابى داده و وداع كردند و برگشتند .
[ گفتگوى عبد اللّه بن عباس ]
و ابو الفرج اصبهانى و غير او روايت كرده كه : چون عبد اللّه بن عبّاس تصميم عزم امام را بر سفر عراق ديد مبالغه بسيار نمود در اقامت به مكّه و ترك سفر عراق و برخى مذمّت از اهل كوفه كرد و گفت كه اهل كوفه كسانى هستند كه پدر تو را شهيد كردند و برادرت را زخم زدند و چنان پندارم كه با تو مكر كنند و دست از يارى تو بردارند و جناب تو را تنها گذارند .
فرمود : اين نامههاى ايشان است در نزد من . و اين نيز نامهء مسلم است نوشته كه اهل كوفه در بيعت من اجتماع كردهاند .
ابن عبّاس گفت : الحال كه رأى شريفت بر اين سفر قرار گرفته پس اولاد و زنهاى خود را بگذار و آنها را با خود حركت مده و يادآور آن روز را كه عثمان را كشتند و زنها و عيالاتش او را بدان حال ديدند چه بر آنها گذشت ، پس مبادا كه شما را نيز در مقابل اهل و عيال شهيد كنند و آنها تو را به آن حالت مشاهده كنند .
حضرت نصيحت او را قبول نكرد و اهل بيت خود را با خود به كربلا برد .
و نقل كرده بعض از كسانى كه در كربلا حاضر بود در روز شهادت آن حضرت كه آن جناب نظرى به زنها و خواهران خود افكند ديد كه به حالت جزع و اضطراب از خيمه بيرون مىآيند و بر كشتگان نظر مىكنند و جزع مىنمايند و آن حضرت را به آن حالت مظلوميّت مىبينند و گريه مىكنند ، آن حضرت كلام ابن عبّاس را ياد آورد و فرمود : للّه درّ ابن عبّاس فيما اشار علىّ به .
و بالجمله چون ابن عبّاس ديد كه آن حضرت به عزم سفر عراق مصمّم است و به هيچ وجه منصرف نمىشود ، چشمان خويش به زير افكند و بگريست و با آن حضرت وداع كرد و برگشت ، و چون آن حضرت از مكّه بيرون شد ابن عبّاس ،