خود روند تا وقت نماز رسيد ، پس رخصت داد كه بيرون شدند و وضو گرفتند و به مسجد به جهت نماز حاضر شدند ، بعد از نماز ديگر باره ابن حائك ايشان را جمع نموده و در مقصوره حبس كرد تا وقت عصر ، آنگاه ايشان را طلبيد و حسن بن محمّد را نديد . يحيى و حسين را گفت كه بايد حسن را حاضر كنيد و اگر نه شما را حبس خواهم نمود . و ما بين ايشان و ابن الحائك گفتگو بسيار شد ، آخر الأمر يحيى او را شتم داد و بيرون شد ، ابن الحائك اين خبر را به عمرى رسانيد . عمرى حسين و يحيى را طلبيد و تهديد كرد ايشان را و بعد از گفتگوهاى بسيار كه ما بين ايشان ردّ و بدل شد گفت : البتّه بايد حسن بن محمّد را حاضر سازيد و اگر نه امر مىكنم كه « سويقه » « 1 » را خراب كنند يا آتش زنند و حسين را هزار تازيانه خواهم زد و حسن بن محمّد را گردن خواهم زد ، يحيى قسم ياد كرد كه امشب خواب نخواهم كرد تا حسن را در خانهء تو حاضر كنم . پس حسين و يحيى از نزد عمرى بيرون شدند ، حسين ، يحيى را فرمود كه : بد كردى كه قسم خوردى حسن را نزد عمرى حاضر سازى . يحيى گفت : مرادم آن بود كه حسن را حاضر كنم لكن با شمشير خود و عمرى را گردن زنم ، حسين فرمود : اين كار نيز خوب نيست چه ميعاد خروج ما [ ايام حجّ همان سال ] هنوز باقى است .
بالجمله حسين حسن را طلبيد و حكايت حال را براى او نقل كرد ، آنگاه فرمود :
الحال هركجا مىخواهى برو و خود را از دست اين فاسق [ فرماندار مدينه ] پنهان كن ! حسن گفت : نه و اللّه من چنين نخواهم كرد كه شما را در سختى گذارم و خود راحت شوم بلكه من نيز با شما بيايم و دست خود را در دست عمرى خواهم نهاد .
حسين فرمود كه : ما راضى نخواهيم شد كه عمرى تو را اذيّت كند و پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم روز قيامت با ما خصمى كند ، بلكه جان خود را فداى تو خواهيم
هامش
( 1 ) محله بنى هاشم كه بيشتر خاندان حسينى در آنجا مسكن داشتند .