تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 591

مساهمون:

ص٥٩١
او كردند ، محمّد بن زيد بانگ بر ايشان زد و گفت : انديشهء بد در حقّ وى مكنيد ، چه هر كه او را بيازارد از من كيفر بيند مگر گمان داريد كه خون امام حسين عليه السّلام را از وى بايد جست « خداوند كس را به گناه ديگر كس عقاب نفرمايد » . اكنون گوش داريد تا شما را حديثى گويم كه آن را به كار بنديد . همانا پدرم زيد مرا خبر داد كه منصور خليفه در ايّامى كه در مكّهء معظّمه رفته بود ، در ايّام توقّف او در آنجا گوهرى گرانبها به نزد او آوردند تا او را بيع كند ، منصور نيك نگريست گفت : صاحب اين گوهر هشام بن عبد الملك بوده و به من رسيده كه از وى پسرى محمّد نام باقى مانده و اين گوهر را او به معرض بيع در آورده است . آنگاه ربيع حاجب را طلب كرد و گفت : فردا وقتى كه نماز بامداد را در مسجد الحرام با مردم به پاى بردى فرمان كن تا درهاى مسجد را ببندند پس از آن يك در آن بگشاى و مردم را يك يك نيكو بشناس و رها كن تا گاهى كه محمّد را بدانى و او را گرفته نزد من آورى . چون روز ديگر ربيع كار بدين گونه كرد ، محمّد دانست كه او را مىجويند . دهشت زده و متحيّر به هر سو نگران بود ، اين وقت محمّد بن زيد بن علىّ بن الحسين بن علىّ بن ابى طالب عليهم السّلام با او برخورد و آشفتگى خاطر او را فهم كرد و گفت : هان اى مرد ! تو را سخت حيرت زده مىبينم كيستى ، و از كجايى ؟ گفت : مرا امان مىدهى ؟ فرمود : امان دادم و خلاص تو را بر ذمّت نهادم . گفت : منم محمّد بن هشام بن عبد الملك اكنون بگو تو كيستى ؟ گفت : منم محمّد بن زيد بن علىّ و تويى پسر عمّ ، ايمن باش تو قاتل زيد نبودى و در قتل تو ادراك خون زيد نخواهد شد . اكنون به جهت خلاصى تو تدبيرى مىانديشم اگر چه بر تو مكروه آيد باك مدار . اين بگفت و رداى خود را بر سر و روى محمّد بن هشام افكند ، كشان‌كشان او را ببرد و لطمه از پس لطمه بر وى همىزد