تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 592

مساهمون:

ص٥٩٢
تا در مسجد به نزد ربيع رسيد فرياد برداشت كه يا ابا الفضل ! اين خبيث شتربانى است از اهل كوفه ، شتر به من كرايه داده ذاهبا و راجعا ، و از من گريخته است و شتر را به ديگرى كرايه داده و مرا در اين سخن دو شاهد عدل است . دو تن از ملازمان و غلامان با من همراه كن تا او را به نزد قاضى حاضر كنند . ربيع دو نفر حارس با محمّد بن زيد سپرد و ايشان از مسجد بيرون شدند ، چون لختى راه بپيمودند محمّد روى با محمّد بن هشام كرد و فرمود : اى خبيث ! اگر حقّ مرا ادا مىكنى زحمت حارس و قاضى ندهم . محمّد بن هشام گفت : يا بن رسول اللّه ! اطاعت مىكنم ، محمّد بن زيد با ملازمان ربيع فرمود اكنون كه بر ذمّت نهاد شما ديگر زحمت مكشيد و مراجعت كنيد . چون ايشان برگشتند محمّد بن هشام سر و روى محمّد بن زيد را بوسه زد و گفت : پدر و مادرم فداى تو باد خداوند دانا بود كه رسالت را در چنين خانواده نهاد . و گوهرى بيرون آورد و عرض كرد كه به قبول اين گوهر مرا تشريف فرماى . فرمود : اى پسر عمّ ! ما اهل بيتى هستيم كه در ازاى بذل معروف چيزى نمىگيريم . من در حقّ تو از خون زيد چشم پوشيدم ، گوهر چه مىكنم ؟ اكنون خويش را پوشيده‌دار كه منصور را در طلب تو جدّى تمام است . « 1 » چون داعى سخن بدين جا آورد فرمان داد تا آن مرد اموى را مانند يك تن از عبد مناف عطا دادند و چند تن از مردم خود را فرمود تا او را به سلامت به ارض رى برسانند و با مكتوب او بازآيند ، اموى برخاست و سر داعى را بوسه زد و برفت . و اين داعى را كه محمّد بن زيد نام است دو پسر بود ؛ يكى زيد ملقّب به رضىّ و
هامش
( 1 ) سيّد اجلّ سيّد عليخان - رضوان اللّه عليه - در اوّل شرح صحيفه اين مطلب را از محمّد بن زيد الشهيد نقل كرده ، آنگاه فرموده كه اين محمّد جدّ من است و نسبت من به دو منتهى مىشود . آنگاه ذكر نسب خود فرموده و فرمود :اولئك آبائى فجئنى بمثلهم * اذا جمعتنا يا جرير المجامع[ شرح صحيفه سجاديه ، ج 1 ، ص 138 ] . مؤلّف رحمه اللّه