پس جماعت ديگر برخاستند با او موافقت كردند ، حضرت فرمود : اگر راست مىگوييد به سوى نخيله كه لشكرگاه من آنجا است بيرون رويد و مىدانم كه وفا به گفتهء خود نخواهيد كرد چنانچه وفات نكرديد براى كسى كه از من بهتر بود و چگونه اعتماد كنم بر گفتههاى شما و حال آن كه ديدم كه با پدرم چه كرديد .
پس از منبر به زير آمد ، سوار شد و متوجّه لشكرگاه گرديد ، چون به آنجا رسيد اكثر آنها كه اظهار اطاعت كرده بودند وفا نكردند و حاضر نشدند ، پس حضرت خطبه خواند و فرمود كه : مرا فريب داديد چنانچه امام پيش از من را فريب داديد ، ندانم كه بعد از من با كدام امام مقاتله خواهيد كرد ، آيا جهاد خواهيد كرد با كسى كه هرگز ايمان به خدا و رسول نياورده است و از ترس شمشير اظهار كرده است . « 1 »
[ به سوى انبار ]
پس از منبر به زير آمد و مردى از قبيلهء كنده را كه « حكم » نام داشت با چهار هزار كس بر سر راه معاويه فرستاد و امر كرد كه در منزل انبار توقّف كند تا فرمان حضرت به او رسد . چون به انبار رسيد معاويه مطّلع شد پيكى به نزد او فرستاد و نامه نوشته كه : اگر بيايى به سوى من ولايتى از ولايات شام را به تو مىدهم ، و پانصد هزار درهم براى او فرستاد .
آن ملعون چون زر را ديد و حكومت را شنيد ، دين را به دنيا فروخت ، زر را بگرفت و با دويست نفر از خويشان و مخصوصان خود رو از حضرت گردانيد و به معاويه ملحق شد .
چون اين خبر به حضرت رسيد ، خطبهء خواند و فرمود كه : اين مرد كندى با من مكر كرد و به نزد معاويه رفت ، و من مكرّر گفتم به شما كه عهد شما را وفايى نيست ، همه شما بندهء دنياييد اكنون مردم ديگر را مىفرستم و مىدانم كه او نيز
هامش
( 1 ) بحار الأنوار ، ج 44 ص 43 ؛ الخرائج ، ج 2 ، ص 574 .