و لنعم ما قيل : ( قائل ، مقصورهء عبدى است ) .
من زالت الحمّى عن الطهر به * من ردّت الشّمس له بعد العشا
من عبّر الجيش عن الماء و لم * يخش عليه بلل و لا ندى
و نيز ابن شهر آشوب رحمه اللّه روايت كرده است از عبد الواحد بن زيد كه گفت : در خانهء كعبه مشغول به طواف بودم ، دخترى را ديدم كه براى خواهر خود سوگند ياد كرد به امير المؤمنين عليه السّلام به اين كلمات :
لا ، و حقّ المنتجب بالوصيّة ، الحاكم بالسّويّة ، العادل فى القضيّة ، العالى البيّنة ، زوج فاطمة المرضيّة ما كان كذا .
من در تعجّب شدم كه دختر به اين كودكى چگونه امير المؤمنين عليه السّلام را به اين كلمات مدح مىكند ، از او پرسيدم كه : آيا على عليه السّلام را مىشناسى كه بدين تمجيد او را ياد مىكنى ؟
گفت : چگونه نشناسم كسى را كه پدرم در جنگ صفين در يارى او كشته گشت ، و از پس آن كه ما يتيم گشتيم آن حضرت روزى به خانهء ما درآمد و به مادرم فرمود :
چون است حال تو اى مادر يتيمان ؟
مادرم ، عرض كرد : به خير است ، پس مرا و خواهرم را كه اينك حاضر است به نزد آن حضرت حاضر ساخت و مرض آبله چشم مرا نابينا ساخته بود ، چون نگاهش به من افتاد آهى كشيد و اين دو شعر را قرائت فرمود :
ما ان تأوّهت من شىء رزئت به * كما تأوّهت للاطفال فى الصّغر
قد مات و الدهم من كان يكفلهم * فى النّائبات و فى الاسفار و الحضر
آنگاه دست مبارك بر صورت كشيد ، در زمان ، به بركت دست معجزنماى آن حضرت چشم من بينا شد ، چنان كه در شب تاريك شتر رميده را از مسافت بعيده ديدار مىكنم . « 1 »
هامش
( 1 ) مناقب ، ج 2 ، ص 334 ؛ ناسخ التواريخ ، بخش زندگانى حضرت امير عليه السّلام ، جزء چهارم از جلد سوم ، ص 381 ؛ بحار الأنوار ، ج 41 ، ص 220 - 221 .