تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩
ملاقات آن حضرت ، و امير المؤمنين عليه السّلام ملازم خدمت آن حضرت بود ، و از او مفارقت نمىنمود مگر براى حاجت ضرورى ، پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم به حال خود آمد ، فرمود : بخوانيد براى من برادر و ياور مرا ، پس ضعف او را فرو گرفت و ساكت شد . عايشه گفت : بخوانيد أبو بكر را ، پس أبو بكر آمد و بالاى سر آن حضرت نشست ، چون حضرت چشم خود را باز كرد و نظرش به او افتاد روى خود را گردانيد . أبو بكر برخاست و بيرون شد و مىگفت : اگر حاجتى به من داشت اظهار مىكرد . باز حضرت كلام سابق را اعاده فرمود ، حفصه گفت : بخوانيد عمر را ، چون عمر حاضر شد و حضرت او را ديد از او هم اعراض فرمود ، پس فرمود : بخوانيد از براى من برادر و ياورم را ، امّ سلمه گفت : بخوانيد على را ، همانا كه پيغمبر غير او را قصد نكرده . چون امير المؤمنين عليه السّلام حاضر شد ، اشاره كرد پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم به سوى او كه نزديك من بيا ، پس امير المؤمنين عليه السّلام خود را به آن حضرت چسبانيد و پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم به او راز گفت در زمان طويلى ، پس امير المؤمنين عليه السّلام برخاست و در گوشه‌اى نشست و حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم در خواب رفت . پس امير المؤمنين عليه السّلام بيرون آمد مردم به او گفتند : يا ابا الحسن ! چه رازى بود كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم با تو مىگفت ؟ حضرت فرمود كه : هزار باب از علم تعليم من نمود كه از هر بابى هزار باب مفتوح مىشود و وصيّت كرد مرا به آن چيزى كه به جا خواهم آورد آن را ان شاء اللّه تعالى . « 1 » پس چون مرض حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم سنگين شد و رحلت او به رياض جنّت نزديك گرديد حضرت امير المؤمنين عليه السّلام را فرمود كه : يا على ! سر مرا در دامن خود گذار كه امر خداوند عالميان رسيده است ، و چون جان من بيرون آيد آن را به دست
هامش
( 1 ) اين مضمون در روايات فراوان آمده است از باب نمونه نك : خصال ، ص 642 و 651 ؛ مناقب ابن شهر آشوب ، ج 1 ، ص 294 ؛ اختصاص ، ص 285 و بصائر الدرجات ، ص 312 ، 314 .