پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم امير المؤمنين عليه السّلام را طلبيد و او را وصيّت نمود به آنچه كه أبو بكر و عمر را به آنها وصيّت نمود ، و خبر داد آن حضرت را كه فتح خواهد كرد . پس حضرت امير عليه السّلام با گروه مهاجر و انصار متوجّه آن ديار گرديد . و بر خلاف رفتار أبو بكر و عمر به تعجيل مىرفت تا به جايى رسيدند كه لشكر كفّار و ايشان همديگر را مىديدند ، پس امر فرمود ايشان را كه فرود آيند .
پس باز دويست نفر مكمّل و مسلّح از كفّار به سوى آن حضرت آمدند و پرسيدند كه تو كيستى ؟ فرمود : منم علىّ بن ابى طالب ، پسر عمّ ، و برادر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم . شما را دعوت مىكنم به اسلام تا در نيك و بد با مسلمانان شريك باشيد .
گفتند : ما تو را مىخواستيم و مطلب ما تو بود ، اكنون مهيّاى جنگ شو و بدان كه ما تو را و اصحاب تو را خواهيم كشت ، و وعدهء ما و شما فردا چاشت است .
حضرت فرمود كه : واى بر شما ، مرا شما به كثرت لشكر و وفور عسكر مىترسانيد ، من استعانت به خدا و ملائكه و مسلمانان مىجويم بر شما و لا حول و لا قوّة الّا باللّه العلىّ العظيم .
پس چون شب درآمد ، حضرت فرمود كه اسبان را رسيدگى كنيد و جو بدهيد و زين كنيد و مهيّا باشيد . و چون صبح طالع شد ، در اوّل صبح فريضهء صبح را ادا كرد ، هنوز هوا تاريك بود كه بر سر ايشان غارت برد و هنوز آخر لشكر آن حضرت ملحق نشده بود كه مردان جنگى ايشان كشته گرديدند و زنان و فرزندانشان اسير گرديدند و مالهاى ايشان را به غنيمت گرفت و خانههاى ايشان را خراب كرد و اموال ايشان را برداشت و برگشت .
و حق تعالى سورهء عاديات را در اين باب فرستاد ، قال تعالى :
وَ الْعادِياتِ ضَبْحاً
سوگند ياد مىكنم به اسبان دونده كه در وقت دويدن نفس زنند نفس زدنى
فَالْمُورِياتِ قَدْحاً
، پس بيرونآورندگان آتش از سنگها به سمهاى خويش .
علىّ بن ابراهيم گفته است كه : در زمين ايشان سنگ بسيار بود چون سم اسبان بر