و بيايد در باب احوال امام رضا عليه السّلام اشعارى از عبد المطّلب كه حضرت امام رضا عليه السّلام فرموده .
[ سفر محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم ]
و در سنه 6175 كه دوازده سال و دو ماه و ده روز از سنّ شريف حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم گذشته بود ، ابو طالب از بهر تجارت ، سفر شام را تصميم عزم داد ، و روايت شده كه چون ابو طالب ارادهء سفر شام كرد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم به مهار ناقهء او چسبيده و گفت : اى عمّ ! مرا به كه مىسپارى ؟ نه پدرى دارم نه مادرى ، پس ابو طالب گريست و آن حضرت را با خود برد « 1 » و هرگاه در راه هوا گرم مىشد ابرى پيدا مىشد و بر بالاى سر آن حضرت سايه مىافكند تا آن كه در اثناى راه به صومعهء راهبى رسيدند كه او را بحيرا « 2 » مىگفتند . چون ديد كه ابر بر ايشان حركت مىكند از صومعهء خود به زير آمد و طعامى براى ايشان مهيّا كرده ايشان را به سوى طعام خود دعوت نمود ، پس ابو طالب و ساير رفقا رفتند به صومعهء راهب ، و حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم را نزد متاع خود گذاشتند ، چون بحيرا ديد كه ابر بر بالاى قافله گاه ايستاده است ، پرسيد ، آيا كسى هست از اهل قافله كه به اينجا نيامده است ؟
گفتند : نه ، مگر يك طفلى كه او را نزد متاع خود گذاشتهايم .
بحيرا گفت : سزاوار نيست كه كسى از طعام من تخلّف نمايد او را نيز بطلبيد چون به نزد آن حضرت فرستادند و آن حضرت به صومعه روان شد ، ابر نيز همراه آن حضرت حركت كرد ، پس بحيرا گفت كه : اين طفل كيست ؟ گفتند : پسر
هامش
( 1 ) در سرودههاى ابو طالب از اين سفر ياد شده است نك : ديوان ابو طالب ، ص 33 - 35 ، و تاريخ ابن عساكر ، ج 1 ، ص 269 - 272 .
( 2 ) بحيرا نامش جرجيس بن ابى ربيعة و بر شريعت حضرت عيسى عليه السّلام و روش رهبانان و مردى به غايت بزرگ بود مؤلف ره .
بعضى نامش را سرجيس بن عبد القيس گرفتهاند نك : إمتاع الاسماع ، ج 1 ، ص 8 ، و الموسوعة العربية الميسرة ، ص 330 ؛ حدائق الانوار ، ج 3 ، ص 1119 .