[ دوّم : آگاهى از درون افراد ]
دوّم : ابن بابويه و راوندى روايت كردهاند از ابن عبّاس كه : ابو سفيان روزى به خدمت حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم آمد و گفت : يا رسول اللّه ! مىخواهم از تو سؤالى بكنم ، حضرت فرمود كه : اگر مىخواهى من بگويم كه چه مىخواهى بپرسى .
گفت : بگو . فرمود : آمدهاى كه از عمر من بپرسى كه چند سال خواهد شد ؟ گفت :
بلى يا رسول اللّه ، حضرت فرمود كه : من شصت و سه سال زندگانى خواهم كرد .
ابو سفيان گفت : گواهى مىدهم كه تو راست مىگويى ، حضرت فرمود كه : به زبان گواهى مىدهى و در دل ايمان ندارى . « 1 »
ابن عبّاس گفت : به خدا سوگند كه چنان بود كه آن حضرت فرمود . ابو سفيان منافق بود . يكى از شواهد نفاقش آن بود كه چون در آخر عمر نابينا شده بود ، روزى در مجلسى نشسته بوديم و حضرت علىّ بن ابى طالب عليه السّلام در آن مجلس بود ، پس مؤذّن اذان گفت ، چون « اشهد انّ محمّدا رسول اللّه » گفت ، ابو سفيان گفت : كسى در اين مجلس هست كه از او بايد ملاحظه كرد ؟
شخصى از حاضران گفت : نه .
ابو سفيان گفت : ببينيد اين مرد هاشمى نام خود را در كجا قرار داده است ! پس حضرت امير المؤمنين عليه السّلام گفت : خدا ديدهء تو را گريان گرداند اى ابو سفيان ، خدا چنين كرده است او نكرده است زيرا كه حقّ تعالى فرموده است :
وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ
« 2 » « و بلند كرديم از براى تو نام تو را » .
ابو سفيان گفت : خدا بگرياند ديدهء كسى را كه گفت در اينجا كسى نيست كه از او ملاحظه بايد كرد و مرا بازى داد . « 3 »
هامش
( 1 ) قصص الانبياء راوندى ، ص 294 ؛ جلاء العيون ، ص 121 ؛ بحار الأنوار ، ج 18 ، ص 107 .
( 2 ) سورهء انشراح ، آيهء 4 .
( 3 ) بحار الأنوار ، ج 18 ، ص 107 ؛ قصص الانبياء راوندى ، ص 249 ؛ ناسخ ، ج 5 ، ص 156 - 157 .