تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 893

مساهمون:

ص٨٩٣
نماز شب گزاردم . هيچ اثر نبود بر وى . پس نرجس بازنشست خواب‌آلوده پس به اضطجاع بخفت . پس بيدار شد و مىلرزيد و بر پاى خاست و نماز بكرد و نخفت . حكيمه گفت : من تفقّد فجر مىكردم . ديدم كه صبح اوّل بر مىآمد و نرجس خفته بود . شكّى در دل من آمد . ابو محمّد عليه السّلام بانگ به من كرد كه : لا تعجلى يا عمّة . فانّ الامر قد قرب . بنشستم و الم سجده و يس بخواندم . ناگاه نرجس بيدار شد ترس بر وى افتاده . من نزد وى رفتم و گفتم : اسم اللّه عليك . چيزى از حمل مىيابى ؟ گفت : آرى . گفتم : خود را با هم گير و دل برقرار دار . نرجس چنگ در من زد . وى را محكم بگرفتم . آوازى بر آمد . چون كشف جامه كردم ، قائم را ديدم نظيف و منظّف ، مساجد سبعه بر زمين نهاده . وى را بر گرفتم . ابو محمّد آواز بلند كرد : به من آر . وى را نزد پدر بردم . هر دو دست در زير البسه و پشت وى كرد و قدم وى بر سينهء خويش نهاد و زبان خويش در دهان وى كرد و دست بر سمع و بصر وى ماليد و جملهء مفاصل وى . و قال : تكلّم يا بنىّ . فقال : اشهد ان لا إله الّا اللّه . و اشهد انّ محمّدا رسول اللّه . و صلوات بر على عليه السّلام فرستاد تا به پدر رسيد . پس گفت : وى را به مادر بريد تا بر وى سلام كند و به من آر . بعد از آن چنان كردم و ثانيا پيش وى بردم . امام عليه السّلام گفت : به خانهء خويش رو . روز هفتم چون صبح بر آمد ، به خدمت امام عليه السّلام رفتم تا سلام كنم . حجّت را نديدم . حال پرسيدم . گفتند : ما وى را به وديعت بدان كس سپرديم كه مادر موسى عليه السّلام موسى را به دو سپرده بود . روز هفتم ديگر بر ايشان رفتم ، فرزند حاضر بود . وى را به ابو محمّد بردم . آن فعلات اوّل بكرد و گفت : تكلّم يا بنىّ . وى در خرقه پيچيده بود . چنان نوبت اوّل