ابو هاشم گويد : امام ( ع ) روزى صرّهاى به من داد كه به بعضى بنى عمّ من ببر ، و چون به وى دهى ، وى [ گويد ] : از بهر من معاملى طلب كن كه متاعى بخرد . بايد كه چنان كنى . و بعينه چنان گفت و چنان كردم . « 1 »
ابو هاشم گويد : مرا جمّالى گفت : در خدمت امام بگو تا مرا در كارى مشغول كند . من در خدمت وى رفتم . طعام مىخورد و من تمكين سخن نداشتم . مرا به طعام مشغول گردانيد با جماعت . چون فارغ شديم از تناول طعام ، با غلامى گفت : جمّالى را كه ابو هاشم به ما آورده با خويش شريك گردان به كار كردن . « 2 »
ابو هاشم گفت : با امام در بوستان بودم . و به گل مولع بودم به تناول آن . به خدمت امام رفتم و گفتم : دعايى كن تا حق تعالى اين ولع و شعف از من بردارد . ساعتى خاموش شد و بعد از چند روز مرا گفت : حق تعالى گل خوردن از تو برداشت . و امروز بدترين چيز پيش تو گل خوردن است . و چنان بود . « 3 »
معلّى بن محمّد گويد كه : بدان نزديكى كه پدرم متوفّى شده بود من در پيش امام رفتم و گفتم با نفس خويش كه اين كودك است . و مرا غرض به خدمت وى رفتن آن بود كه صفت وى با اصحاب گويم . وى به اعجاز گفت : يا معلّى ، انّ اللّه تعالى احتجّ فى الامامة به مثل ما احتجّ به فى النّبوّة فقال :
« وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا »
« 4 » . « 5 »
هامش
( 1 ) - الارشاد 2 / 293 ، اعلام الورى / 334 ، مناقب ابن شهر آشوب 4 / 390 ، الثاقب / 519 - 520 .
( 2 ) - الارشاد 2 / 294 ، اعلام الورى / 334 ، مناقب ابن شهر آشوب 4 / 390 ، الثاقب / 514 .
( 3 ) - الارشاد 2 / 294 ، اعلام الورى / 334 ، مناقب ابن شهر آشوب 4 / 390 ، الثاقب / 521 .
( 4 ) - مريم ( 19 ) / 12 .
( 5 ) - اعلام الورى / 334 ، مناقب ابن شهر آشوب 4 / 389 .