داوود الرّقّى در آمد . امام گفت : يا داوود ، چون است كه متغيّر اللّون مىبينم تو را ؟ گفت : يا بن رسول اللّه ، قروض بسيار دارم . و قصد سفر دريا كردم پيش برادر خويش . امام گفت : اجازت است . چون خواهى برو . داوود گفت :
از زلازل و تموّج و اهوال دريا مىترسم . امام گفت : الّذى يحفظك فى البرّ هو حافظك فى البحر . يا داوود ، اگر نه از بهر اسم من بودى و روح من ، نه جويها روان شدى و نه ميوه از درخت بر آمدى و نه درخت سبز شدندى .
داوود گويد : برفتم و به سلامت از دريا بيرون افتادم به ساحل بيست و هشت روزه راه . روز جمعه بيرون رفتم قبل الزّوال و آسمان متغيّم « 1 » بود .
نور ساطع از نزديك آفتاب تا به مديد زمين ديدم . در ميان آنچه مىرفتم آوازى شنيدم و دلم از آن با خبر بود . ندايى از آن نور به دل من رسيد كه :
اى داوود ، اين زمان است كه ما اداى قرض تو كنيم . فارفع رأسك داخرا للّه قد سلمت و سلمت . چون سر برداشتم ندا آمد كه به سر اكمهء « 2 » حمرا رو .
من چنان كردم و بدانجا رفتم . صفايح « 3 » زر ديدم آنجا ممسوح به جانبى و به جانبى ديگر نوشته : هذا عطاء ربّك الاعلى فامنن او امسك به غير حساب .
داوود گفت : من آن صفايح به قدر حاجت برداشتم و با مدينه رفتم و به خدمت امام آمدم . مرا گفت : يا داوود ، آن زر نه از اكمه بود و انّما آن نور ما بود كه آن عطا به تو داد . هنيئا مريئا ؛ عطاء من ربّ كريم !
داوود گويد كه : از معتّب پرسيدم كه امام در آن روز كجا بود ، گفت :
جمعى در خدمت وى بود با ايشان حديثى مىكرد و وعظ مىگفت . و چون وقت نماز در آمد با ايشان نماز به جماعت بكرد . از هر يكى از حاضران آن
هامش
( 1 ) - متغيّم : ابرى .
( 2 ) - اكمة : تل .
( 3 ) - صفايح : جمع صفيحه : هر چيز پهن از سنگ و لوح و مانند آن .