ربيع گويد كه : منصور خواست كه امام را بكشد . وى را بخواند . چون در پيش وى رفت ، هر وقت كه منصور در خشم شدى ، امام عليه السّلام لب بجنبانيدى ، خشم منصور ساكن شدى . از امام پرسيدند . فرمود كه : دعاى جدّم حسين بن على عليهما السّلام مىخواندم : يا عدّتى عند شدّتى ، و يا غوثى عند كربتى ، احرسنى بعينك الّتى لا تنام . و اكنفنى بركنك الّذى لا يرام . « 1 »
محمّد بن عبد اللّه بن الحسن روزى با صادق عليه السّلام گفت : من از تو عالمترم و سخىتر و شجاعتر . امام گفت : جدّ من و جدّ تو هزار غلام و كنيزك آزاد بكرد . نام و نسب ايشان با من بگوى . و اگر نه من بگويم تا به آدم . امّا سخاوت ، هيچ شبى من نخسبم و خداى را بر من حقّى باشد كه مطالبهء آن كند از من . و امّا شجاعت ، من مىبينم كه سر تو را بر حجر الزّنابير نهند و خون از وى مىرود به فلان موضع . محمّد بن عبد اللّه از آنجا برخاست و با پيش پدر رفت و گفت : اى پدر ، با جعفر حكايت كردم و سخن گفتم ، وى چنين گفت . پدر گفت : مرا نيز بدان خبر داد . و چنان بود كه طاغيه وى را بكشت و سر وى بر حجر الزّنابير نهاد تا خون از وى مىرفت . « 2 »
روزى شاميى متكلّم آمد تا مناظره كند با اصحاب صادق عليه السّلام .
پرسيد كه : سخن كه خواهى گفتن ؟ شامى گفت : چيزى سخن رسول و چيزى سخن خويشتن . صادق عليه السّلام گفت : پس تو شريك رسول صلّى اللّه عليه و آله باشى به اين دعوى ؟ [ گفت : نه . ] امام گفت : وحى از خداى شنيدى ؟ گفت : نه . امام گفت : پس طاعت تو داشتن واجب بود چنان كه طاعت
هامش
( 1 ) - اعلام الورى / 271 ، الارشاد 2 / 184 .
( 2 ) - اعلام الورى / 273 .