ابو بصير گويد : روزى با جاريهء خويش خلوت كردم و قصد حمّام كردم .
شيعهء امام را ديدم كه به خدمت وى مىرفتند . مرا حيف آمد ضياع فوايد از الفاظ امام ، من هم با ايشان برفتم . چون در خدمت امام رفتم فرمود كه : يا ابا بصير ، اما تعلم انّ بيوت الانبياء و اولاد الانبياء لا يدخله الجنب ؟ ! من به شرم افتادم و عذر آن بگفتم و توبه كردم كه ديگر چنان نكنم . « 1 »
و هم وى روايت كند كه : شعيب عقرقوفى پيش امام صادق آمد و صرّهاى زر داشت در خدمت وى بنهاد . پرسيد كه : زكات است يا صلت ؟
گفت : هر دو . وى فرمود كه : ما را صلت حاجت هست . و قبضهاى برداشت و باقى رد كرد . ابو بصير گفت : پرسيدم كه چند برداشت . شعيب سوگند خورد كه قدر صله برداشت و زكات رها كرد ؛ نه زيادت و نه ناقص . « 2 »
ابراهيم بن حميد گويد كه : به قبا رفتم تا نخلهاى بخرم در مدينه . رفتم صادق عليه السّلام را بديدم . حال بپرسيد . گفتم : عزم شراى نخله دارم . فرمود كه : از ملخ ايمن شدى ؟ من اين شراء ترك كردم . روز پنجم بود كه ملخ برسيد ناگاه و جمله بارهاى خرما بخورد . « 3 »
عروة بن موسى الجعفى گويد : روزى در خدمت وى عليه السّلام بوديم .
در ميان حديثى فرمود كه : اين ساعت چشم هشام منفقى شد در گور . « 4 » ما پرسيديم كه : كى بمرد ؟ جواب داد كه : سه روز است . تا احوال بپرسيديم بعد از آن ، چنان بود . « 5 »
هامش
( 1 ) - اعلام الورى / 269 .
( 2 ) - اعلام الورى / 269 .
( 3 ) - اعلام الورى / 269 .
( 4 ) - يعنى : مرد و چشمانش در گور از كاسهء سر بيرون افتاد .
( 5 ) - اعلام الورى / 269 .