به راه حج اشتر وى بيفتاد . تازيانه بر آورد و گفت : آه لو لا القصاص .
و بر وى نزد . « 1 »
روزى حسن بن حسن بن علىّ بن ابى طالب پيش امام آمد و بسيار ايذاى وى بكرد به زبان و بازگرديد . امام هيچ جوابى بازنداد . چون برفت اصحاب عتابى كردند كه : چرا اشارت نكردى كه ما وى را ادب مىكرديم ؟ ! امام ( ع ) گفت : برخيزيد تا برويم و جواب وى بگوييم . ياران برخاستند . چون به راه مىرفت مىخواند :
« وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ »
. « 2 » ياران گفتند :
امام ( ع ) جوابى نخواهد گفتن . تا در خانهء وى بزد . وى بيرون آمد با سلاح مستعد شده . پس امام ( ع ) روى به وى كرد و گفت : يا اخى ، ان كنت قلت ما فىّ ، استغفر اللّه منه . و ان كنت قلت ما ليس فىّ ، فغفر اللّه لك . حسن در پاى وى افتاد و بوسه مىداد و مىگفت : استغفر اللّه . بل قلت فيك ما ليس فيك و انا احقّ به . « 3 »
منقول است كه : وى را غلامى بود . دو كرّت آواز به وى كرد . مىشنيد و جواب نمىداد . تا نوبت سوم جواب داد . گفت : مگر آواز من نشنيدى ؟
گفت : بلى شنيدم ، امّا از شرّ تو ايمن بودم و بر كرم بىنهايت تو اعتماد داشتم . امام ( ع ) گفت : الحمد للّه الّذى جعل مملوكى يأمننى . « 4 » و بود كه اين روايت به علىّ بن ابى طالب ( ع ) كنند .
اتّفاق است كه : امام زين العابدين را عليه السّلام جاريهاى بود آب بر دست وى مىريخت . ابريق از دست وى افتاد و بر روى امام آمد و
هامش
( 1 ) - اعلام الورى / 255 - 256 .
( 2 ) - آل عمران ( 3 ) / 134 .
( 3 ) - مناقب ابن شهر آشوب 4 / 157 ، كشف الغمّه 2 / 262 .
( 4 ) - مناقب ابن شهر آشوب 4 / 157 ، اعلام الورى / 256 .