خداى بترس . هشام گفت : يا زيد ، تو خود را در صدد خلافت آوردى و تو اهل اين كار نيستى و تو از كنيزك بزاييدى . زيد گفت : من عظيمتر از مرتبهء نبوّت نمىدانم . و حق تعالى كنيزكزادهاى را به رسالت به خلق فرستاد . و آن ، اسماعيل است كه وى از كنيزك هاجر در وجود آمد . و نبوّت بزرگتر است از خلافت . و مع هذا چه زيان باشد مرا كه پدر من على باشد و جدّ من و پدر من رسول خدا بود . هشام از مجلس برخاست چون ديوانگان و قهرمانان را حاضر كرد و گفت : بايد كه بعد از اين وى در لشكرگاه من نباشد . زيد از لشكرگاه وى بيرون شد و گفت : هرگز كسى شمشير را كارهء نباشد الّا كه ذليل شود . لم يكره قوم قطّ حدّ السّيوف الّا ذلّوا . « 1 »
گويند كه : هشام لعين روزى با زيد گفت - چون در پيش وى رفت - :
ما فعل اخوك البقرة ؟ ! زيد گفت : سمّاه رسول اللّه باقر العلم و انت تسمّيه البقرة ؟ ! لقد اختلفتما اذا . سخن تو مخالف سخن رسول افتاد . و حق با طرف رسول بودن اولاتر كه با طرف تو يا هشام . و از اينجا بيامد و به كوفه رسيد .
اهل كوفه بر وى جمع شدند و الحاح بسيار كردند كه : ما بر تو بيعت مىكنيم تا تو حرب كنى . و ما تو را مدد كنيم . تا به آخر خذلان كردند و فرو گذاشتند و بگرفتند و بر درخت كردند . و چهار سال در ميان شهر كوفه بر درخت بود كه هيچكس بر او انكار نكرد نه به دست و نه به زبان . « 2 » لعنت خداى بر اهل كوفه باد .
و مقتل وى يوم الاثنين روز دوم از صفر سنة عشرين و مائة من الهجره .
و وى را روز قتل چهل و دو سال بود . و چون خبر مرگ وى به صادق
هامش
( 1 ) - اعلام الورى / 257 .
( 2 ) - اعلام الورى / 257 - 258 .